چند تا ادکلن خریده بود برای سوغاتی دادن...گذاشتم کنار باقی وسایل تو اتاق بچه که برای ما اتاق انباری هست...مهمان داشتیم رفتم یک دستی به اتاق بکشم...چشمم به ادکلنها خورد ،یکی را امتحان کردم...یک بوی سنگین و گرم داشت...مثل هوای نیمه شبِ تابستانِ شرجی...مثل یک نگاه ساکت وسنگین و پر از حرف

ماندگاریش هم عالی بود...این دو سه روز،موقع فیلم دیدن،موقع کتاب خواندن،وقتهائی که می خواستم چیزی را از روی زمین بردارم،بویش تمام بینی ام را پر می کرد و نا خود آگاه یک نفس عمیق می کشیدم...بوئی که برایم یک جورهائی هم غریبه بود هم آشنا...کاملا بی دلیل...یک حس خوبی داشت...یک حس خوب و غم انگیز...

مثل اینکه رفته باشم سر قرار و طرف هم با این ادکلن دوش گرفته باشد و من تمام مدت خودم را چسبانده باشم به آغوشش...حالا که برگشته ام به خانه و هر بار که نفس می کشم یک خاطره شیرین و تکرار نشدنی به یادم بیاید...

ادکلن را برداشتم برای خودم...تا هر از گاهی حس کنم بوی غریبه ها را می دهم.غریبه هائی که دوستشان داشتم.

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/۱/٢٦ [ ساعت ] ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

به هر مکافاتی بود رفتیم سفر...روحیه تیمی بیداد می کرد...اولی راضی میشد که بیاید دومی میگفت نه من نمیام...خلاصه با شیوه های مدرن و قرون وسطائی افراد را راضی کردیم و بیست و نه اسفند حرکت کردیم...در کل همه چیز خوب بود...همینقدر که لحظه تحویل سال خانه نبودیم و سفره ای پهن نبود و جالی خالی بابا تو چشم نبود کافی بود...هر چند موقعی که رفتیم پیش بابا گریه افتادیم...لحظه تحویل سال خواهر کوچیکه گریه افتاد و...موقعی که عمه ها و بقیه فامیل  بغلمان می کردند همه گریه می افتادند ...موقع خداحافظی و...کلا اگر از این قسمتش صرف نظر کنیم سفر خوبی بود...

وقتی برگشتیم و خریدها را نگاه می کردیم مانده بودیم ما با چه انگیزه ای اینها را خریده ایم؟...فقط یک قلم:یک چمدان انواع و اقسام صابون و خمیر و دندان خریده بودیم.

بعضی از عکسهای سفر خیلی خنده دار بودند...حوصله پست خصوصی گذاشتن ندارم...چند تائی را دوست دارم اینجا بگذارم...هنوز وقت نکردم حجمشان را کم کنم...این چند روز که گذشت مثل یک خواب بود.

حدود دو ماه قبل عضو اینستاگرام شدم...فکر نمی کردم ماندگار شوم...اما محیط ساده و راحتی دارد...هر چه انسان دنیای مدرن بی حوصله تر می شود شبکه های اجتماعی هم مختصر و مفیدتر می شود....دیگر مثل وبلاگ لازم نیست حرف بزنی تا فهمیده شوی...یک عکس می گذاری و تمام...حالا اگر خواستی یک چند خطی هم توضیح مینویسی ...

نوشتن ذهن آزاد و متمرکز می خواهد و عکس گرفتن یک لحظه نگاه و یک ایده ...ای کاش می توانستم به همان راحتی که در اینستاگرام عکس می گذارم ،برای وبلاگم هم بنویسم.

 

معذرت خواهی:قرار بود شیراز که رسیدیم فاطمه(انتهای بیراهه) را ببینم.ولی آنقدر برنامه ها فشرده بود که نشد...فاطمه من شرمنده...

پ.ن:پرشین مشکل دارد و کامنتها تایید نمی شودند...اولین فرصت تایید می کنم

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/۱/۱۸ [ ساعت ] ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

آمدم پست قبلی را نوشتم اما خیلی زود لپ تاپ را خاموش کردم و رفتم...می ترسیدم صفحه وبت را باز کنم...همین 10 دقیقه قبل داشتم ظرف میشستم...یکهو دستکشها را در آوردم و آمدم با موبایل وبت را خواندم...اصلا باورم نمیشد...اشک امانم نمی داد...هر کلمه ای که می خواندم همه را جلوی چشمم می دیدم...تو این یکسال حرفی نشنیدم که برای من تسکین دهنده این درد باشه و من با گفتن آن حرف به تو کمی آرامت کنم...

باران عزیزم از صمیم قلب بهت تسلیت میگم...

+ [ تاریخ ] ۱۳٩٢/۱٢/٢٥ [ ساعت ] ٤:٥٥ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

برادر کوچیکه مدتی با دختری دوست بود...قصد ازدواج داشتند،مدتی دوست بودند و ما هم نظرمان را گفته بودیم و تصمیم آخر را خودش گرفت و منصرف شد...عین باقی مردها که وقتی مریض می شوند عالم و آدم با خبر می شوند...وقتی شکست عشقی می خورند،عینهو تابلو چشمک زن روی پیشانیشان همه چیز مشخص هست،چند روز حسابی دمغ بود...گفتیم حال و هوایش عوض شود،شب خواهر و برادرها با هم رفتیم بیرون و شام خوردیم...هر کاری می کردیم که شازده نیمچه لبخندی بزند...در نهایت با کتکاری گل لبخند را بر لبهایش شکوفا کردیم...برای تعطیلات هم برنامه ریزی می کردیم و از آنجائیکه برنامه هر کداممان به اما و اگر بند بود،تصمیم نهائی برای روز آخر اسفند (همان دقیقه 90 خودمان) موکول شد.

بعد مدتها شب خوبی بود...موقع برگشت به آدمهائی فکر می کردم که تنها هستند...پدر و مادرشان فوت کرده اند...همسرشان فوت شده...دور از خانواده اشان در شهر دیگری زندگی میکنند و...آدمهائی که آنقدر شخصیت و غرور دارند که سعی میکنند مزاحم کسی هم نباشند و با تنهائی خودشان یک جوری کنار می آیند...به گمانم جمعهایمان را با این دوستان تقسیم کنیم به هر دو طرف بیشتر خوش می گذرد.

                                           *******

با خواهرم رفته بودیم بازار، این عروسک را از یک دستفروش خریدیم...همه خریدها یک طرف این یک طرف... اولین عروسکی هست که برای خودم خریده ام...

 

خنده این عروسک نقاشی شده اما نقاشش انگار با عشق و از ته دل برایش یک لب پر از خنده کشیده...امیدوارم در سال جدید نقاش عالم یک خنده بزرگ به همین قشنگی و بزرگی روی دلها و لبهایمان نقاشی کند.

 

+ [ تاریخ ] ۱۳٩٢/۱٢/٢٥ [ ساعت ] ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

دائی گفت جوان مرگی زیاد شده،(راست هم میگفت توی هر کوچه ای حداقل یک جوان امسال فوت شده بود) اگر مراسم روزهای آخر سال بیفتد خیلی شلوغ می شود...اولین سالگرد بابا زودتر برگزار شد

               *****                                               

فکر می کنم ده روز قبل بود که همسر تصادف وحشتناکی کردند...توی جاده تصادف می شود و ایشان هم عین گُلِ وسطِ کیک عروسی آن وسط جا خوش میکند.خدارا شکر فقط ماشین خسارت دید.مقصر یک اقای هفتاد و چهار ساله بود که فوت شدند و ما ماندیم با ورثه ای که ناراحت هستند به جای دریافت صد و بیست میلیون دیه،چرا باید خسارت ماشینها راپرداخت کنند؟

جزئیات اتفاق آن قدر زیاد هست که از حوصله نوشتن خارج باشد...واکنش اطرافیان هم دیدنی بود...اینکه میشد یک لحظه بدون نقاب و خودِ واقعیشان را ببینی.

*****                                                

گوشی جدید میکرو سیم میخواست مهندس گفت: نمی خواد پانچ کنی خودم میدونم چکار کنم و با قیچی افتاد به جان سیم کارت و نتیجه چی شد؟بله سیم کارت سوخت ...با همه شماره هائی که ذخیره شده بودند...تو دفترچه تلفن بیشترشان را دارم...اما خدائیش ستم است این همه شماره را دوباره ذخیره کنم...از من به شما نصیحت دم عیدی اگر تبریک سال نو برای دوستان قدیمی فرستادید آخرش اسم و فامیلتان را هم بنویسید...شاید یک بنده خدا مثل من شماره هایش به باد رفته باشند و شما را به جا نیاورد و نتواند آن طور که باید و شاید از خجالت اس ام اس شما در بیاید

******                                              

روزهای اسفند ...اخرین ماه سال...انگار که باور کرده باشند روزهای آخر هستند یک جوری هستند...عینهو دو تا ملاقه سوپی که ته دیگ مانده اند...سرد شده اند...هیچ کس رغبتی به خوردنش ندارد...همانجا می ماند روی گاز تا اینکه یک نفر خالیشان میکند توی سینک و ظرف را می شوید و خلاص...روزهای اسفند عینهو همین دو تا ملاقه سوپ هستند...من نه اسفند را دوست دارم نه فروردین را...مثل لحظاتِ قبل از خواب و چند دقیقه اول صبح که از خواب بیدار می شوم و آن حس بدی که با خودشان دارند...حس اینکه هستی اما بدون چیزهائی که می خواستی و نمی دانی باید چکار کنی

 

 

+ [ تاریخ ] ۱۳٩٢/۱٢/۱۳ [ ساعت ] ٢:٠٠ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

بِه خریده بود و گفت لطفا اینها را تبدیل به چای بِه نکن،مربا بپز...گفتم باشه...درشت و زرد و خوش رنگ بودند.وقتی از وسط نصفشان می کردم حواسم بود که اگر داخلشان کِرم بود یا یک چیزهای ریزی بود،جدایشان کنم.اما در کمال تعجب همه به ها سالم بودند....طبعا باید خوش حال می شدم که سالم هستند اما این فکر که معلوم نیست چقدر به اینها سم و افت کش زده اند که اینقدر سالم هستند نمی گذاشت از دیدنشان خوش حال باشم...میوه های لک دار و حتی کرم زده در بیشتر موارد نشان دهنده این است که از افت کشها و سمها برای درخت استفاده نشده است...

یک وقتهائی هم این طوری می شود که اگر چیزی سر جایش باشد تعب میکنی...مثل دنیای این روزها که پر از دوروئی و حقه بازی شده و اگر کسی بی دلیل به آدم خوبی کند،سریع دست و پایمان را جمع می کنیم که چرا دارد به ما خوبی میکند؟ما که کاری برایش نکرده ایم؟نکند دارد نقشه ای میکشد؟

زمانه ای شده است که مجبوری برای مراقبت از خودت و اطرافیانت به هرچیزی شک کنی حتی به خوبی ها که در حقت می شود...

+ [ تاریخ ] ۱۳٩٢/۱۱/٢۸ [ ساعت ] ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

ظهر قرار بود برویم پیش مامان ساعت یک و نیم شد و خبری از همسر نشد...زنگ زدم به موبایلش،رد تماس زد و بلافاصله اس ام اس پیش فرض فرستاد:من در جلسه هستم

منم در جوابش نوشتم:من هم خونه نَنَم هستم.پاشدم تنها رفتم

چند رو قبل یک لیست بلند و بالا برایش فرستادم و تهش هم یک عزیز نوشتم که اینها را بخر،جواب داد:عزیز خودتیو و جد و آبادت...تا بفهمم منظورش چی بوده یک سکته ناقص زدم...(با دقت بخوانید این یک شوخی بود)

 

داشتم اس ام اس های اضافی را حذف می کردم از این مدل چند تائی داشتم حیفم آمد پاک کنم

 

بعدا اضافه شد:این پست را که نوشتم یک دوست عزیزی اس ام اس فرستاد:یادمان باشد ما زندگیمان را مدیون همسرانمان هستیم،اگر آنها نبودند ما از خوشی مرده بودیم

+ [ تاریخ ] ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ [ ساعت ] ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

 

از دنیا چیز زیادی نمی خواستم

فکر می کردم به همین دلیل ساده

دست از سرم بر میدارد و میرود سراغ بقیه آدمها

خبر نداشتم بازیش می گیرد و

دانه دانه،همان داشته های اندکم را می گیرد تا ببیند

کِی کم می آورم و التماسش می کنم که بس کند...

شاه بلوط

 

+ [ تاریخ ] ۱۳٩٢/۱۱/٢٠ [ ساعت ] ٤:٤٠ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

 
 
 
شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد

خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

آه ای گنجشکهای مضطرب شرمنده ام

لانه ی بر شاخه هــــای لاغرم را باد برد

من بلوطی پیــر بـودم پای یک کـــوه بلند

نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد

از غزلهایم فقط خاکستری مانده بـه جا

بیت های روشن و شعله ورم را باد برد

با همین نیمه همین معمولی ساده بساز

دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت

وا نشد بدتر از آن بـــال و پـرم را بـــاد بـرد

 

حامد عسگری

 

+ [ تاریخ ] ۱۳٩٢/۱۱/۱٩ [ ساعت ] ۱:٤٥ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

صبح ها یکی از برادرها بیدارم می کرد و می گفت پاشو بیا ببین برف آمده...از پشت پنجره،حیاط را می دیدیم که سفیدِ سفید شده...اما وسطش رد پای مامان بود که صبح زود رفته بود نان بگیرد...هیچ وقت نشد حیاط را بدون جای پای مامان ببینیم...بابا به خاطر کارش بیشتر وقتها نبود...از باران خوشم می آید اما هیچ وقت نشد مثل بقیه از دیدن برف حس شادی بدود زیر پوستم...همین طور که سبک بال می بارید یک غمی را هم با خودش داشت...سرما بد بود...سرما خیلی چیزها را می کُشد...غرور آدمها هم یکی از آنهاست ...می رفتیم مدرسه یک عده لباس گرم داشتند و یک عده با آن کفش های سوراخی که داشتند،با آن لباسهای نازک و نخ نمائی که به تن داشتند می لرزیدند ...یک عده برف بازی می کردند و یک عده با تن یخ زده،با حسرت نگاه می کردند...مگر می شد جلوی اینها شاد بود و بلند خندید؟

زمستان فصل پولدارهاست و تابستان فصل فقیر و بیچاره ها...برف که می بارد باید خانه ات گرم باشد،شکمت سیر باشد،کفش و لباس گرم داشته باشی تا بتوانی با دیدن برف و سرما کیف کنی...

برف باریده...هوا سردِ سرد است...شهر من لباس عروسیش را پوشیده...اما دستهای مردمش یخ زده،دستهایشان جان ندارد تا برای عروس شادی کنند...با چشمهائی که انگار مرگ را دیده اند،به حسرتهایشان خیره شده اند.

شهر من عروس شده اما مردمش خوشحال نیستند...منتظرند پیرزنِ چاقِ تابستان،هن و هن کنان از راه برسد تا بتوانند با یک هندوانه و کمی نان سیر شوند...یک هفته بروند سفر و توی پارکها بخوابند ...یک رودخانه ای پیدا کنند و آب بازی کنند...منتظرند تابستان از راه برسد تا شاید گرمای تندش کمی دلشان را به زندگی گرم کند...

 

باز نشر این پست در لینک زن

 

+ [ تاریخ ] ۱۳٩٢/۱۱/۱٤ [ ساعت ] ۳:٤٥ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

خواهرم دیروز زنگ زد که شماره حساب کارگرها را داری برایشان پول واریز کنی؟گفتم می گردم اگر کاغذ قبلی را پیدا کردم واریز میکنم...گشتم،نبود و زنگ هم نزدم...باید یاد بگیرد خودش پیگیر کارهایش باشد.دیشب زنگ زد گفت برو توی حساب بانک، شماره کارتهایشان هست ...رفتم فقط آن یکی که ملت نبود شماره کارتش ثبت شده بود ...گفتم بقیه را اس ام اس کن....صبح اس داده که این هم شماره کارت، پول را برایشان واریز کن...

دیشب ساعت سه خوابیده بودم...دوست نداشتم از جای گرم و نرمم تکان بخورم ... گفتم عجله ای نیست حالا واریز می کنم...عذاب وجدان گرفته بودم...نکند برای این پول کلی نقشه کشیده باشند...نکند زنش منتظر واریز این پول است تا برود برای خانه خرید کند...خواب داشت کوفتم می شد...همزمان این فکر از ذهنم گذشت که نکند خدا هم وقتی دعا می کنیم و چیزی می خواهیم می گوید حالا عجله ای نیست کمی این بنده صبر کند...داشتم از جایم کنده می شدم که یادم آمد فرق خدا با بنده هایش این است که خدا اراده می کند و انجام می شود...اما بنده اراده می کند و تازه باید مقدماتش را مهیا کند و الباقی قصه...خیالم راحت شد...پتو را کشیدم روی سرم و دوباره خوابیدم...

+ [ تاریخ ] ۱۳٩٢/۱۱/۱٠ [ ساعت ] ۱:۱٢ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

توی این پست یک بازی وبلاگی هست که خواسته از دغدغه هایمان به صورت طنز بنویسیم...اینهائی که نوشتم تقریبا بیشتر وقتها همراهم هستند...شبیه نوشته طنز هم نشد

بیشترین دغدغه های من اینها هستند:

سرطان بگیرم

اینکه آلزایمر بگیرم یا به هر دلیلی حافظه ام را از دست بدهم

اینکه همسرم را از دست بدهم

از دست دادن چند نفر از اعضای خانواده ام

تمام این سالها همیشه هیکلم روی فرم بوده ...فکر بارداری و از دست دادن این زیبائی همیشه نگرانم میکند

اینکه با بالا رفتن سن زیبائیم را از دست بدهم

زبان فرانسه را هنوز یاد نگرفته ام

یک تصفیه حساب شخصی دارم، میترسم بمیرم و این آدم را نبینم و همه حرفها در دلم بماند

بروم دکتر و به من بگویند بچه دار نمی شوی

و اگر روزی بچه دار شدم بچه ام را از دست بدهم

چند نفر از نزدیکانم خیلی سلطه طلب هستند...از این میترسم که روزی محتاج اینها بشم...

اینکه اتفاقی بیفتد و من درجا نمیرم بلکه افتاده بشوم

پیری ام در تنهائی بگذرد

مرگ بدی داشته باشم

دوست خوب و صمیمی نداشته باشم

چشمهایم نبینند

دندانهایم را از دست بدهم(از دندان پزشکی در حد مرگ متنفرم).

روزی برسد که فیلم دیدن و کتاب خواندن را دوست نداشته باشم

کاسه صبرم لبریز بشود و بزنم توی دهان کسانی که اعتقاداتم را مسخره می کنند.

توی کارم حرفه ای نباشم

نتوانم بنویسم

خانه و امنیت و آرامشی که دارم از دست بدهم

نتوانم گریه کنم

خیلی جاها هستند که دوست دارم ببینم...مسافرت هائی که باید بروم

کار خیری از دستم بربیاید و من انجام ندهم.

زندگیم خالی و معمولی مثل میلیونها آدم دیگر باشد

عمرم تمام شود و چند تا کار نیمه تمام داشته باشم

وقتی کار از کار گذشته بفهمم راهی که رفته ام اشتباه بوده

اینکه نتوانم احساسات و عواطف را خوب و عمیق درک کنم

عشق واقعی را تجربه نکنم

نتوانم کسی را بیشتر از خودم دوست داشته باشم

انسان بودن یادم برود

از آدمهائی باشم که به حال خودشان رها شده اند

تناسخ حقیقت داشته باشد و من در زندگی بعدیم یک وال نباشم

 

+ [ تاریخ ] ۱۳٩٢/۱۱/٧ [ ساعت ] ٤:٥٥ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()