یک دانه آوکادو خریدم...توی دستم گرفته بودمش و به این فکر می کردم کسی که اینها را بسته بندی می کرده اصلا به این فکر می کرده این میوه هزاران کیلومتر دورتر قرار است در دستان یک زن ایرانی قرار بگیرد؟اصلا به این فکر کرده بود که اینها به کجای این دنیا قرار است بروند؟یا همان طور که میوه ها را بسته بندی میکرده با بقیه کارگرها بگو و بخند میکرده یا یک شعر دسته جمعی میخوانده؟

یاد این ضرب المثل افتادم که میگفت:روی هر دانه اسم خورنده اش نوشته شده است...

و چقدر بعضی از انسانها حقیر هستند که فکر میکنند روزی دهنده دیگران هستند

 

 

یک استادی داشتیم میگفت:صبحها که دکمه های لباسم را می بندم به این فکر میکنم که چه کسی آنها را باز خواهد کرد؟خودم یا مرده شور؟

دنیا همین قدر غیر قابل پیش بینی و پست است...

 

خواهرم تعریف میکرد با برادرم توی جاده داشتند می رفتند...سرعتشان حدود 120 تا بوده...یک جایی جاده باریک می شود و انحنا داشته ....شیشه ماشین هم کمی پایین بوده...برادرم دستش را روی گردنش میگذارد و سرعتش را کم میکند و کنار جاده پارک می کند...یک چیزی را از روی گردش میگیرد و بیرون می اندازد...خواهرم پرسید چی بود؟برادرم گفت هیچ چی ملخ بود!!!!

من و خواهرم با دست ملخها را میگیریم و نمیترسیم اما داشتیم به این فکر میکردیم اگر این اتفاق برای ما می افتاد چی میشد؟میتوانستیم همین قدر خونسرد باشیم؟

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/۱٢/۱٧ [ ساعت ] ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

ورودی سالن که رسیدم تقریبا جا خوردم...حدود هزار تا پسربچه دبیرستانی که تو سر و کله هم می زدند...خودم را معرفی کردم و گفتند کجا برای ما در نظر گرفته شده است...مراسم حدود سه ساعت بود...متولی مراسم سازمانی هست که به صورت کاملا مستقل، از مردم و هر نهادی که بتواند پول جمع می کند و هزینه درمان بیماران سرطانی و بیماریهای خاص را می دهد....

بچه های شش هفت تادبیرستان پسرانه ،نفری ده هزار تومان داده بودند....بیست نفری هم مسئول تدارکات و آماده سازی جشن بودند...چند تا هنرپیشه طنز و خواننده هم آورده بودند...و کلی کار دیگر که از چشم من پنهان بود تا حدود ده میلیون تومان پول جمع شود و به بیماران سرطانی و خاص برای درمانشان داده شود...

هزینه های درمان سرسام آور است..نسخه یکی را که دیده بودم هفده میلیون تومان برای یک ماه بود...

پولی که امروز جمع شده بود هزینه درمان یک نفر برای یک ماه میشد به عبارتی هزار تا بچه دبیرستانی دست به دست هم داده بودند تا به یک نفر برای یک ماه کمک کنند...قابل تقدیر و ستایش است.

بعد یاد اختلاسـ.ها افتادم...آنجا هم همین طوری عمل می شود...اما برعکس...یک نفر حاصل تلاش و زحمت هزاران و بلکه میلیونها نفر را برای خودش هزینه می کند و می رود اما خب،این کجا و آن کجا!!!!

 

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/۱٢/۱٢ [ ساعت ] ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

ساعت نزدیک سه صبح بود.بی خوابی به سرم زده بود.به آرشیو فیلمها نگاه کردم...از سر شب موضوعی فکرم را مشغول کرده بود...یکی از فیمهایی که سه چهار سال قبل دیده بودم و یک جورهایی به موضوع هم ربط داشت را انتخاب کردم و شروع کردم به دیدنش...یک لیوان شیر گرم کردم و هم زمان با تماشای فیلم سر میکشیدم...بعد همزمان مسواک زدم ...برای اینکه که کار مفیدی کرده باشم ته مانده شیر داخل لیوان را روی صورتم مالیدم...کمی که خشک میشد دوباره و دوباره...شیر تمام شد صورتم خشک خشک شده بود...با اینکه دو بار این فیلم را دیده بودم اما مثل دفعه اول بهت زده بودم...مثل دفعه اول بغض کردم و مثل اولین دفعه شروع کردم به گریه...صورتم می سوخت...رد اشک جا باز می کرد و خط وسط ابروها و بقیه جاها جمع می شدند و درد می گرفتند...فیلم تمام شد و رفتم صورتم را شستم...توی آینه نگاه کردم و دیدم یک جاهایی خط قرمز افتاده زیر چشمهایم هم کمی ملتهب شده...

به صورتت می رسی...ماسک می گذاری و فلان و بیسار اما مینشینی کلی گریه میکنی و همه را به باد می دهی

چند سال به موهایت می رسی تا بلند شوند بعد یک روز که دستت از زمین و زمان کوتاه است می روی از ته کوتاهشان میکنی ...با بی رحمی تمام

به گمانم این از خاصیت زنها باشد که به جای دیگران،از خودشان انتقام میگیرند...با نابود کردن هر چه که دارند،خودشان را به یک صفرِ اجباری می رسانند تا دوباره بتوانند آرام آرام تجدید قوا کنند و شروع کنند...

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/۱۱/٢٥ [ ساعت ] ٦:۱٤ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

دوران راهنمایی بودم که از تقویم های شرکت بابا یکی برداشتم و شروع کردم مثل بابا روزانه نویسی کنم...از قبل هم دفترچه خاطرات داشتم...چیز دندان گیری زندگیم نداشت اما همان اتفاقات تکراری را مینوشتم...دوران دبیرستان بود،با مامان حرفم شده بود ...یادم نیست چه چیزهایی نوشته بودم...تقویم هم باز روی میزم بود...مامان دیده بود و نامردی نکرده بود و خوانده بود که چقدر از دستش ناراحت هستم....عصبانی شده بود و به برادر بزرگم گفته بود که من چه چیزهایی در موردش نوشته ام.

آن قضیه لا به لای قضایای دیگر گم شدیک مدت همه چیز را تعطیل کردم بعد دوباره شروع کردم اما دیگر نتوانستم راحت بنویسم...نتیجه چه شد؟برای خودم یک زبان رمزی اختراع کردم...نوشتن سخت شده بود بعد که دستم روان شد دیدم چقدر خواندن این سطرها زمانبر است.در حالی که لذت مرور خاطرات به این است که سریع همه چیز را نشانت بدهد. کم کم عطایش را به لقایش بخشیدم...

وقتی وبلاگ نویسی را شروع کردم برایم عجیب بود که می دیدم عده ای چقدر راحت از همه چیزشان حرف میزنند و حتی از بیان کردن جزییات ممنوعه زندگیشان هیچ ابایی ندارند...

نشد که بتوانم در وبلاگم راحت حرف بزنم و بر عکس هر چه گذشت کلی تر نوشتم

چند وقت قبل یه ایده و یک راه حل به ظاهر امن پیدا کردم برای نوشتن خاطرات روزانه ام...به خودم قول دادم که راحت بنویسم...حداقل با خودم روراست باشم...اما جان می کندم تا بتوانم احساسم را بنویسم...هی پاک می کردم و به خودم میگفتم ببین این حرف دلت نیست...همان طور که فکر میکنی،بنویس

ذره ذره خودسانسوری نتیجه اش چیزی جز این نمی شود که در درک خودم هم دچار تناقض بشوم...ساده ترین ادراکاتم را جور دیگری تعبیر کنم و به زبان بیاورم،آن جور که قضاوتم نکنند و مایه دردسر نشود.

حالا هر بار که برای خودم مینویسم کمی با خودم صادق تر هستم...از اینکه خود واقعیم بنشیند جلوی رویم و حرف بزند و من حرفهایش را بنویسم کمتر وحشت دارم...از اینکه بدانم ته دلم چه خبر است کمتر می ترسم،حتی اگر باعث شود به خودم بگویم عجب کار احمقانه ای کرده ام !!!

این روزها،دهه چهارم زندگیم را با یک کشف و شهود کودکانه سپری میکنم

 

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/۱۱/٢٥ [ ساعت ] ٢:۱۱ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

بعد از ازدواج تقریبا تلویزیون در خانه ما تعطیل شد...خبرها را از نت می خواندیم و فیلمها را با کامپیوتر می دیدیم...هر از گاهی هم که میگفتند فلان سریال وطنی قشنگ است و ببینید سعی می کردیم ببینیم اما نمی شد حتی ده دقیقه را تحمل کرد...چرا این سریالها پر از داد و بیداد هستند؟با این لباسها و گریمهای افتضاح؟

بالطبع برنامه های خوبی که هر از گاهی پخش می شد را هم از دست می دادیم چند وقت قبل یکی از دوستان عزیز گفتند شبــ.که چهار برنامه اردیبــ.هشت از دکتر بـ.ابـ.ایی زاد دعوت کرده است و بحثهای خیلی خوبی مطرح می شود...اولین بار که برنامه را دیدم متوجه شدم قسمتهای زیادی پخش شده است و بهتر از چیزی بود که فکر می کردم...رفتم از سایت شبـ.که چهار قسمتهای قبلی را دانلود کنم اما در کمال تعجب برنامه های سال نود و دو در آرشیو نبود!!!!!به علت اینکه زمان زیادی گذشته است...برای فروش هم نداشتند...چند روز بعد از یوتـ.یوب بقیه قسمتها را دانلود کردم...برنامه های دکتر ابـ.راهیم میثـ.اق و دکتر هلاکـ.ویی را هم تا حدی که می توانستم دانلود کردم...بسیار عالی بودند.نکات رفتاری را بیان می کردند که حتی به ذهن خطور نمی کند...در باره ازدواج،رابطه قبل از ازدواج،تربیت کودک،تنبلی و بی انگیزه بودن،خودشناسی و موضوعات وسیعی بحث شده است....هر روز تا جایی که وقتم اجازه بدهد تماشا میکنم و به دوستان و آشنایان هم فیلمها را می دهم تا استفاده کنند...

خب الان کاملا واضح است چرا این پست را نوشتم؟امیدوارم شما هم استفاده کنید و برایتان مفید باشد

 

بعدا نوشت:رهای عزیز این لینک را معرفی کردند برای دانلود فایلهای صوتی دکتر بـ.ابـ.ایی زاد

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/۱۱/٢٠ [ ساعت ] ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

بچه های زیادی از سرویس بهداشتی خانه ما استفاده کرده اند.پر رفتند و خالی برگشتند. اما واکنش دو تا از اینها خیلی جالب بود

یکی از اینها وقتی از سرویس بهداشتی بیرون آمد گفت:خاله چرا رفتین برای من دمپایی خریدین؟(با لحنی که انگار راضی به زحمت نبودم و تشکر و از این حرفها)

 

دومی هم بعد از چند ساعت همین طور که کنارم تکیه داده بود گفت:خاله پسرت کو؟

گفتم من پسر ندارم ،اصلا بچه ندارم

گفت:اما من دمپائیاشو تو دستشویی دیدم

 

عمری باشد ببینم این دوتا فسقلی با این نگاه و دیدی که دارند سرانجامشان چه می شود

 

 

 

 

 

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/۱۱/۱۱ [ ساعت ] ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

بین نوشتن ها فاصله می افتد وقتی حرفی را دوست داری بنویسی اما تردید داری...این طور می شود که هر روز می خواهی وبلاگ را به روز کنی اما نه می توانی حرف دلت را بنویسی و نه دست و دلت یاری می دهد که چیز دیگری بنویسی.

 

 

پست قبلی را که نوشتم لپ تاپ را بستم و رفتم مثلا بخوابم...قبل خواب به نوشته ام فکر می کردم و آدمهایی که شاملش می شدند...شب خواب دیدم یکی از همین دوستهای عزیز قدیمی آمده است جلوی خانه امان...من اصلا به روی خودم نمی آورم که بین ما چه اتفاقی افتاده بود....اینکه چطور یک رابطه دوستانه عالی که شاید حداقل برای من تا آخر عمرم دیگر تکرار نشود را نابود کرده ایم...یک مسیر نسبتا طولانی را راه رفتیم و خیلی عادی از همه چیز حرف زدیم و آخرسر موقع خداحافظی بعد از اینکه خیلی عادی مثل همیشه دست دادیم و صورت همدیگر را بوسیدیم،من محکم بغلش کردم...آنقدر محکم که حتی توی خواب حس می کردم این فقط یک خواب است...اما انگار می خواستم جزیی از وجودم که گم شده بوده را دوباره به درون خودم بِکِشم،تا دیگر از من دور نشود...تا دوباره از دستش ندهم...

صبح بیدار شدم و خواب شب قبل یادم آمد...گیج بودم...کرخت و بی حس شده بودم آنقدر زیاد که حتی نتوانستم برای تسکین خودم کمی گریه کنم...اگر مدتها دعا می کردم که خوابش را ببینم،قطعا نمی دیدم اما به قول اسکاول شین الان که از این فکر خودم را رها کرده بودم این اتفاق افتاده بود...

 

پ.ن:از این آدمهای عجیب روزگار بود...همه چیزش...لباس پوشیدنش...غذا خوردنش ...چیزهای تزیینی که استفاده می کرد...فیلمهایی که می دید...کتابهایی که می خواند ...سفرهایی که می رفت...با هم خیلی فرق داشتیم اما دوستهای خوبی بودیم ...چی شد که همه چیز به این سادگی از بین رفت؟این هم از خصوصیات انسان دو پاست.

من عادت به درد و دل کردن نداشتم و هنوز هم ندارم...وقتی داشتم زیر فشار له می شدم چیزی نگفتم...سعی می کردم کسی چیزی نفهمد...نتیجه اش بی حوصلگی و پرخاشگری و رفتارهای دیگری بود که کسی نمی دانست علتش چیست و تبعات بدی برایم داشت.

الان یاد گرفتم تحت فشار که هستم بروم خودم را گم و گور کنم تا اینکه وسط نقش بازی کردنهای افتضاحم گند به همه چیز بزنم...تا طوفان تمام بشود و آن صبح امیدی که می گویند،بدمد.

 

 

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/۱٠/٢۸ [ ساعت ] ۳:۳۱ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

اینکه بعضی از شبها بی خواب بشوم و تا یکی دو ساعت با چشمهای باز به سیاهی اتاق نگاه کنم،برایم عادی شده.بسته به حال و هوای روزهایم به موضوعاتی فکر میکنم.اما مدتهاست به آدمهایی که دوستم داشتند،به آدمهایی که دوستشان داشتم،فکر میکنم.

اینکه الان کجا هستند،چکار میکنند،مشکلی ندارند؟ازدواج کرده اند؟بچه دار شده اند؟دیدشان به زندگی چقدر عوض شده و..... از همین فکر و خیالها

دلم میخواهد تلفن را بردارم،زنگ بزنم و با آنها حرف بزنم....همین قدر بی دلیل و بدون مقدمه...چند دقیقه ای صحبت کنیم و بعد تلفن را قطع کنیم....انگار که اصلا اتفاقی نیفتاده...از فردا شب هم به جای اینکه فکر کنم کجا هستند و چکار میکنند به موضوعات تازه تری فکر کنم.

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/۱٠/۱٤ [ ساعت ] ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

1-یکی از اقوام تعریف می کرد فلانی برای چندمین ساگرد ازدواجش چه ها که نکرده...مثل مراسم عروسی دوباره همه چیز را تکرار کرده اند.رفته آرایشگاه،لباس عروس و آتلیه و ...

یک جوری حرف میزد که این حس القا میشد:مردم چقدر بی درد هستند...چه ریخت و پاشها که نمی کنند.

2-یکی از اقوام تعریف می کرد فلانی وقتی خانه جدید خریدند بیشتر وسایلشان را عوض کردند...این همه پول برای خانه داده اند چقدر هم وسیله خریده اند،فرش و لباسشویی جدید وفلان و بیسار.چند روز هم مخصوص رفته اند بازار تا وسایل تزئینی جدید بخرند.گفتم اینها که میگفتند کلی بدهکار شده اند؟گفت نه،مامانم رفته و دیده همه چی خریده اند!!!

3-چند نفری بودند خیلی از بقیه تعریفشان را شنیده بودیم.که آی اینها خیلی با کلاس هستند(تا بتوانم ازاین ترکیب با کلاس استفاده نمی کنم...انگار همان لحظه که از دهانت خارج می شود چند تا از کلاسهایت را از دست می دهی!!!)

حرف این چند نفر که میشد بقیه کف و خون بالا می آوردند که اینها خیلی خاص هستند خیی پرستیژ دارند!!! مشتاق شده بودیم اینها را ببینیم.چند بار در مراسمها و مهمانیها برخورد کوتاهی داشتیم.اما باز هم چیزی دستگیرمان نشد.فقط مشتاق تر و کنجکاوتر شده بودیم

 

*1-خیی اتفاقی عروس مذکور را برای اولین بار جایی دیدم.خودش عکسهای سالگرد ادواجش را با گوشی موبایلش نشانمان داد.موهایش کوتاه کوتاه بود.تنها کاری که کرده بود لباس عروسیش را از داخل کمدش در آورده بود و پوشیده بود...دوست آرایشگرش،دستی به صورتش کشیده بودو با شوهرش آمده بودند خانه مادرش و توی حیاط چند تا عکس گرفته بودند.همین!!!!همه آن بریز و بپاشی که گفته بودند همین بود

*2-برای تبریک خانه جدید فامیلمان رفته بودیم.همان وسایل قبلی را چیده بودند و به نسبت دو برابر بزرگتر بودن محل جدید،اصلا به چشم نمی آمدند.دیوارها خالی و دریغ از یک وسیله تزیینی...یک تابلو نصب کرده بودند که لا به لای حرفهایش فهمیدیم برادر زاده اش کادو آورده...معلوم شد اینها فقط رفته بودند بازار ببینند چیزی می توانند بخرند که با این گرانی و بدهکاری که داشتند منصرف شده بودند و برگشته بودند همین!!!

*3-خلاصه بگویم...بعد از مدتی این دوستان فوق الذکر منزل ما آمدند...برای مدتی طولانی در خدمتشان بودیم...یادم نمی رود اولین بار وقتی خداحافظی کردند و در را بستیم قیافه مان دیدنی شده بود...مانده بودم چقدر یک انسان می تواند خود باخته و بدون عزت نفس باشد که از این آدمها برای خودش بت بسازد..ساده ترین و ابتدایی ترین مسائل معاشرت و غذا خوردن و ارتباطی را بلد نبودند و رعایت نمی کردند.باورش سخت بود اما در برخوردهای بعدی دیدیم که رفتارهایشان اتفاقی نبوده و خود واقعیشان همین بوده است.

و ما باز هم ایمان آوردیم که بشنویم و باور نکنیم...البته تازگیها سعی میکنیم کلا نشنویم.


+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/۱٠/۳ [ ساعت ] ٧:٥۱ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

مدتی قبل کلیپی از آقای ابی پخش شد که یک خانم مسن با موهایی که به خاطر کهولت سن سفید شده بودند،حضور داشت...سفیدی موهایش با چین و چروکهای عمیق صورتش خیلی توی چشم می آمد.با اینکه هیچ تخصصی در طراحی کلیپ ندارم اما با توجه به بی ربطی تصویر و متن بسیاری از کلیپها،اگر آقای ابی با یک خانم زیبا و خوش رنگ و لعاب در این کلیپ بودند اصلا تعجب نمی کردم.

دیشب هم کلیپی از ایشان دیدم .خانمی که ایفای نقش میکرد،زیبا بود.(نمی دانم چه کلمه ای استفاده کنم؟میانسال؟خانمی که چهل سالگی را گذرانده؟چه کلمه ای بکار ببرم که بگویم زن جوانی نبود اما پر از زندگی بود؟ ) بی پروا از ته دل می خندید و چروکهای عمیق صورت و دورچشمش بیشتر از قبل آشکار می شد.

تا به حال اگر می خواستند ترانه ای در مدح مادر بخوانند از یک خانم مسن استفاده می کردند.فقط همین

انگار که زنها باید همیشه جوان و زیبا و تودل برو باقی بمانند.انگار که زنها اگر خوشگل و جوان و جذاب نباشند قابل ستایش و دوست داشتن نیستند...کما اینکه طبق الگوی جامعه امروزی و پیروی از سلیقه جامعه،کلیپها پر شده اند از دخترهایی با قیافه متحد الشکل.انگار که همگیشان از روی یک شابلون ساخته شده اند...دماغهای عملی...گونه و لب های پروتزی...چشمهای آبی و...

انگار که می خواهند القا کنند آهای خانمها شما باید همیشه زیبا وجوان باشید...حق ندارید پیر بشوید...باید به هر نحوی که هست زمان را در صورت و اندامتان در بیست سالگیتان متوقف کنید...در غیر این صورت از دور خارج می شوید و اصلا دیده نمی شوید

آقای ابی من نمی دانم برای چه این خانمها انتخاب شده اند تا تصویر بخش ترانه های شما باشند.اما من دوست داشتم این طور برداشت کنم که می خواستید بگوئید ذات زن برای دوست داشتن و ستایش است...زن آرامش بخش و زندگی بخش است حتی وقتی آنقدر پیر شده که تمام موهایش سفید شده و تمام صورتش را چروکهای عمیق پوشانده است...

 

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/٩/٢٩ [ ساعت ] ۳:۱۳ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

دوران مجردی فکر میکردم حتما دل کندن از وسایل خانه باید کار سختی باشد.اینکه زنها طلاهایشان را می فروشند...اما الان میبینم سخت نیست.آدمیزاد طبق قانون نانوشته آدمیزاد بودنش،به سختیها عادت میکند و یا بعد از مدتی دنیایش عوض می شود و سختیها برایش دیگر سخت نیستند...

یک میز چوبی ساده ای بود که نقش میز کامپیتر،میز مطالعه،میز غذا خوری،نقش همدم،مونس و آچار فرانسه را برایمان بازی میکرد...ازهمان روزی که جهاز را چیدیم توی سالن گذاشتیمش.در یک قسمت پر رفت و آمد و در دسترس...این مدت که چند بار خانه ها را عوض کردیم همیشه جایش داخل سالن بود تا قبل آمدن به این خانه...این بارگذاشتمش داخل همان اتاقی که فروشنده هی میگفت اتاق بچه،اتاق بچه ها... همچین بی ربط هم نبود این میز یک جورهایی بچه ام بود...گذاشتمش کنار پنجره ...گفتم حتما چیز خوبی میشود...دنج ترین جای خانه،کنار پنجره،رو به خیابان اصلی شهر....حتما ساعتهای زیادی می آیم و اینجا مینشینم و کتاب می خوانم نت گردی میکنم وبلاگ مینویسم و هر از گاهی از پنجره مثل فیلمها به بیرون سرک میکشم....اما نشد که نشد...اتاق بچه یک انرژی دافعه عجیبی داشت.پر از غم بود...انرژی منفی زیادی داشت.چند ماه هست که میخواستم کمد رختخوابها را مرتب کنم اما نشد بیشتر از پنج دقیقه داخل این اتاق دوام بیاورم...تابستانها مثل تنور بود و زمستانها مثل دستهای من...سرد و یخ زده.تنها نقطه ای از خانه بود که نت مدام قطع و وصل میشد...کم کم اتاق بچه!!!تبدیل به انباری ما شد...سی دی ها...کتابهایی که حوصله نداشتیم داخل قفسه جا به جا کنیم...لباسهای کوه...چمدانهایی که گوشه اتاق چیدیدم...جارو برقی و هر چیزی که حوصله نداشتیم بگردیم برایش جایی پیدا کنیم...مرکز همه اینها هم همان میز بود...از روی میز شروع شد و وقتی روی میز پر شد کنارش گذاشتیم و ...

وقتی تصمیم برای فروش خانه جدی شد،گفتیم خب دستی به سر و روی خانه بکشیم و کمی مرتبش کنیم.میز و صندلی را فروختم به دوستم...امروز می آیند تا ببرند...انگار که ریشه را خشکانده باشم همه اتاق مرتب شد...همه وسایل را داخل کمدها جاسازی کردم...حالا اتاق بچه بی بچه شده...خالیه خالی...

شبهای زیادی تا صبح پشت این میز نشسته بودم...سرم را گذاشته بودم و گریه کرده بودم.چقدر مطلب خوانده بودم...چقدر نت گردی داشتم...چقدر چت کرده بودم...یک جورهایی قلب خانه شده بود...حالا قلب خانه دارد میرود...منتظرم خانه جدید خوبی پیدا کنیم...فکر میکنم اتاق بچه اش باید خیلی دلبازتر باشد با انرژیهای مثبت فراوان...یک میز و صندلی جدید میخرم...بدون هیچ خاطره سیاه و سپیدی...بعد به قلب جدید خانه ام میگویم خودت بگو دوست داری کجای این خانه بِتَپی.

 

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/٩/۸ [ ساعت ] ۸:٤٦ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

عمه موقعی که وسایلش را جمع میکرد حوله اش را برنداشت گفت این باشه...عمه کوچیکه هم شالش را برنداشت گفت باشه همین جا...فکر می کردیم برای اینکه بارشان سبک شود این کار را میکنند اما زیاد معقول نبود....مامان روز بعد گفت به رسم شهرخودشان وقتی میخواهند یک جایی خیلی زود دوباره برگردند یک تکه از لباسشان را جا می گذارند تا زودتر به آنجا برگردند.

آداب و رسوم یک جورهایی آینه درونیات مردم است.انگار که میخواستند با جا گذاشتن تکه لباسی،باور کنند که تکه ای از دلشان را جا گذاشته اند و برای بردنش حتما برمیگردند.

با خودم مرور میکنم هجده سالگی،بیست و دوسالگی،بیست و سه سالگی،بیست و شش سالگی و....همه روزها و سالهایی که دلم میگفت نرو و بمان اما مجبور بودم و یا شاید هم زیادی شجاعت و شهامت برای ماندن نداشتم و رفتم...هر بار هم تکه ای از دلم را جا گذاشتم تا به هوای پس گرفتن دلم هم که شده برگردم.وقتهایی که جسمم رفت و روحم ماند...گفتم خیلی زود برمیگردم...این همه سال گذشت و من فقط ترسیدم تا برگردم و امانتی ام را پس بگیرم...به خودم میگویم دنیا گرد است...حتما روزی دوباره از جاهایی که عبور کرده ام،میگذرم و هر چیزی که جا گذاشته ام را پس میگیرم...اما هیچ چیز بدتر از این نیست که به خودِ تهی شده از خود،عادت کنی...آن وقت است که تسلایی مانند گرد بودن دنیا هم به وجدت نمی آورد.

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/۸/٢٥ [ ساعت ] ٧:٢٩ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()