مرخصی استعلاجی با حقوق و مزایا

وقتی چند روز پشت سر هم می نویسی،نوشتن تبدیل به یک کار روزانه می شود...فقط کافیست به هر دلیلی چند روز نخواهی بنویسی آن وقت است که حتی باور نمی کنی بقیه نوشته های این وب را هم خودت نوشته ای.

اتفاقاتی که شاید مهم هم نباشند ،باعث شده اند نتوانم نوشته ها را مرتب کنم...تا دلتان بخواهد پیش نویس بدون ویرایش و نیمه تمام دارم..هر بار می گویم بعدا که فکرم آزاد شد تمامش می کنم... اما نمی شود.

دلم می خواست اینجا حرفهای دلم را راحت بنویسم ولی اگر صادقانه بخواهم اعتراف کنم فقط نوشته آدمهائی که قورباغه شدند و نوشته از جنس نمک و چند تای دیگر حرفهای دلم بودند.کمی هضم این قضیه برایم سخت بود که از شصت و پنج پستی که نوشته ام کمتر از ده تایش را با طیب خاطر نوشته ام و بقیه را فقط به خاطر اینکه باید چیزی بنویسم، نوشته باشم.

 شبیه این است که حس می کنی هنوز با خودت غریبه هستی.وقتی وبلاگهای بعضی از دوستان را می خوانم و می بینم که چقدر راحت و صمیمانه حرفهایشان را تبدیل به کلمه می کنند،به توانائی که دارند غبطه می خورم.

دیشب خواب دیدم وبلاگم هک شده توسط موسسه مهر !!! خوشحال بودم که دیگر مجبور نیستم اینجا بنویسم...صبح که فهمیدم فقط یک خواب بوده،به خودم گفته مگر کسی من را مجبور کرده که این قدر با اکراه اینجا می نویسیم؟

هیچ چیز بدتر از این نیست که آشپز از غذائی که می پزد راضی نباشد...راستش را بخواهید من خودم تقریبا می دانم کجای کار می لنگد...ولی فعلا ایده ای برای رفع کردنش ندارم...این ها را هم برای دوستانی نوشتم که من را شرمنده لطف خودشان کرده اند و هر روز به اینجا سر می زنند ...امیدوارم گذشت زمان برایم مؤثر باشد.

   + فرزانه - ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱۸

کلاس اولی

وقتی فیلم کلاس اولی را دیدم به خودم گفتم ای کاش زودتر می دیدمش.

چند سال اخیر هر بار که می شنیدم یکی از بچه های هم دوره،دکترایش را از ایتالیا، کانادا،پرتغال و...گرفته حس می کردم به طرز عجیبی از زندگی ام عقب افتاده ام.هر بار که می دیدم یکی از دوستانم مادر شده است حس می کردم هنوز هیچ قدمی برای زندگی ام بر نداشته ام.هنوز این خود درگیری ام به نتیجه ای نرسیده است.

وقتی جام سی سالگی ات در حال خالی شدن باشد آن وقت است که مدام از خودت می پرسی چرا از برنامه هایت دور افتاده ای؟...یک چیزی از درونت مدام نهیب می زند که چرا هنوز یک کار بزرگ در زندگی ات انجام نداده ای؟مگر سی سال فرصت کمی بوده؟

 

 

فیلم درباره زندگی واقعی کیمانی مارگ،پیرمرد 84 ساله کنیائیست که حتی در زادگاه خودش هم چندان شناخته شده نیست..بعد از شنیدن بیانیه دولت مبنی بر تحصیل رایگان برای همه به دبستان محل می رود و درخواست ثبت نام میکند...بدون اینکه بداند چه حرکتی را آغاز کرده است...نامش در گینس ثبت می شود و چند فیلم از زندگی اش ساخته می شود.

فیلم ساختار یک دستی دارد و این نگرش ما به زندگیست که باعث می شود چقدر تحت تاثیرش قرار بگیریم...برای من حکم یک داروی آرامش بخش را داشت...اینکه مثل آدم زندگی کنم و اینقدر خودم را درگیر چون و چرای گنگ زندگی نکنم...شاید من هم مثل این پیرمرد در 84 سالگی ام یک کار بزرگ انجام دهم که مایه امید برای بقیه باشد.مهم خوب زندگی کردن و امید داشتن است حتی اگر از دید بقیه هیچ امیدی وجود نداشته باشد... مثل کیمانی مارگ هیچ وقت به خودم نگویم دیر شده است... همیشه حرکت کنم هرچقدر هم که کم و ناچیز باشد.


                                          نیاسائید

                                          زندگی در گذر است

                                         بروید و دلیری کنید

                                        پیش از آنکه بمیرید،

                                     چیزی نیرومند تر و متعالی تر از خود بر جای گذارید تا                                               بر زمان غالب شوید.

 

                                                                            گوته

 

   + فرزانه - ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٩

دیر می فهمیم کجا ایستاده ایم

وقتی یک دوست می خواهد جی میلش را باز کند و سیستم پس ورد را قبول نمی کند ...از تو خواهش میکند مشکلش را رفع کنی وقتی به قسمت سوالهای امنیتی می رسی و در جواب اینکه:نام بهترین دوستتان چیست؟ نگاهش می کنی و با یک لحظه مکث می گوید:اسم تو را داده ام بنویس فرزانه...باورت نمی شود که در میان زندگی پرهیاهوئی که داشته،بهترین دوستش بوده ای.

وقتی برای پایان نامه دوستت چند تا مقاله جمع می کنی و روز دفاعش حاضر می شوی و حس می کنی از شدت استرس گیج تر از آن است که بتواند نتیجه گیری کند،تند تند برایش روی کاغذ یک نتیجه گیری چند خطی می نویسی تا زحماتش در عوض یک سوال کلیشه ای هدر نرود...بعد می بینی که در صفحه تقدیم و تشکر کنار اسم استاد ها و بقیه مقام های عظمی اسم تو را نوشته،اینجاست که خودت هم یک لحظه گیج می شوی.

وقتی پر از حس های بد و منفی می شوی و زنگ می زنی به یک دوست وبلاگی،تا با شنیدن صدای بی نهایت گرم و دوست داشتنی اش کمی آرام شوی و آنقدر گذشت زمان را نمی بینی که باطری موبایل شارژش تمام شود...بعد میبینی برایت کامنت گذاشته و همه کلمات محبت آمیز دنیا را برایت خرج کرده تا از تو تشکر کند به خاطر این بودن...بدون اینکه تو آنقدر جرئت داشته باشی تا بگوئی به خاطر نیاز خودت زنگ زده بودی نه چیز دیگری...

آن وقت است که متوجه می شوی اگر صافی و زلالی هم در وجودت هست از خودت نیست بلکه انعکاس خوبی و پاکی دوستانت است که روی تو نقش بسته...

 

چند نفر اینجا را می خوانند که من را برای ابد شرمنده خودشان کرده اند...و من جز آرزوی خوشبختی و بهروزی چیز دیگری ندارم که برایشان بخواهم...یکی از این افراد x-بانو بود که امروز دیدم خیلی بی خبر وبلاگش را تعطیل کرده بدون اینکه کامنت دانی را باز بگذارد...به همین راحتی که نمی شود نوشت خدا حافظ دوستان خوبم برای همیشه ...لطفا لطفا لطفا یک خبری از خودت بده.

 

 

   + فرزانه - ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٦

یادگاری دوستان قدیمی

سالهای زیادی را در خوابگاه زندگی کردم..شش سال...آدمهای زیادی را هم دیدم..اما فقط چند نفرشان در ذهنم برای همیشه ماندند.آنهائی که شخصیت های منحصر به فردی داشتند و چیز های زیادی به من یاد دادند و آنهائی که برایم غیر قابل تحمل بودند به خاطر شخصیت زننده ای که داشتند .

دو تا خواهر بودند به معنای واقعی چاپلوس ..بادمجان دور قاب چین و به قول عامیانه دستمال به دست...وقتی اینها را می دیدم حس می کردم دو تا گربه میبینم که برای هر کسی خودشان را ملوس می کنند تا کمی توجه گدائی کنند.

همیشه موقع غذا خوردن صدای نق زدنهایشان را می شنیدم. اگر نخ کیسه برنج در غذا می دیدند می گفتند سبیل آقای آشپز است !!! (یکی از آشپز ها پیر بود...ریش و سبیلش کمی سفید شده بود).قشقرق به پا می کردند و حال همه را بهم می زدند.از همه چیز ایراد می گرفتند...انگار سالهای قبل در کاخ الیزه بزرگ شده بودند.

دائم در حال پز دادن و فخر فروشی بودند.وقتی غذا ماکارونی بود،زمین و آسمان را بهم میدوختند که چرا در این غذا سویا ریخته اند...چرا باید آشغال بخوریم...کلی حرف مفت میزدند که سویا مخصوص افراد بدبخت و بیچاره است...از همان زمانها از سویا متنفر شدم...وقتی سویا می خوردم حس میکردم فقر و نکبت آن طرف نشسته و تماشایم میکند...صدای وراجی های این دو خواهر در گوشم می پیچید...حالم بد می شد...

به همین راحتیست که ذهنیت ما آدمها عوض می شود...گاهی علتش را می دانیم و گاهی نه...

در تمام این سالها،هر بار که برای خرید می روم حتی زبانم نمی چرخد که بگویم سویا هم می خواهم...حس میکنم فقط بدبخت و بیچاره ها سویا می خورند.اسفند ماه که برای خرید قبل از عید رفته بودیم وقتی همسرم پرسید چیز دیگری نمی خواهیم؟با تردید گفتم سویا...فروشنده گفت:نداریم...حس کردم می گوید خانم ما سویا نمی آوریم در حد کلاس سوپر مارکت ما نیست...اما دیدم نه ..چیزی نگفته..اینها را خودم در ذهنم مرور کرده ام.

هر چقدر می گذرد بیشتر می خوانم و می شنوم که چقدر سویا خاصیت دارد.اما حس بد من نسبت به این ماده مفید غذائی کمتر نشده...

چند روز قبل باز هم مطلبی خواندم که طوماری از خواص معجزه آسای این ماده بود... وسوسه شده ام یک بار دیگر شانس خودم را امتحان کنم و بروم فروشگاهی و با همان صدای پر از خجالت که گوئی یک جنس ناجور می خواهد بگویم :سویا دارین؟

 

پ.ن:قصد جسارت نداشتم...می دانم ذهنیتم اشتباه بوده..فقط خاطره ای بود که از آن دورانها به جا مانده بود.سویا خیلی هم خوب است  :)

 

   + فرزانه - ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٤

همین طوری

من عاشق این هستم که وقتی مهمانها می روند یک آهنگ بگذارم و در میان انبوهی از ظرفهای نشُسته که به من دهن کجی می کنند برای خودم خوش باشم.یک گوشه بنشینم و بعد از آن همه شلوغی کمی برای خودم باشم.

من عاشق کفش های پاشنه بلند هستم...اما حیف که با این قد صد و هفتاد و خرده ای... نمی شود پوشید.

من عاشق بستنی هستم..آن هم در زمستان در حالی که از شدت سرما نمی توانی دهانت را باز کنی...خوردن بستنی در تابستان مثل خوردن چائی ولرم در جکوزی است.

من عاشق شنیدن صدای خنده پدرم هستم...حیف که بسیار کم می خندد و همان هم بیصداست..

من عاشق این هستم که یکی از آهنگهای مورد علاقه ام را بارها و بارها گوش بدهم.. گاهی چند ساعت..

من آرزو دارم که بتوانم مثل بقیه آدمها پشت میز بنشینم و کتاب بخوانم...چون همیشه در عجیب ترین و خنده دارترین حالتها کتاب می خوانم.

من آرزو دارم که دلم برای یک نفر تنگ نشود...آن وقت زندگی ام روال خودش را پیدا می کند.

من آرزو دارم که بتوانم یک وعده غذای رستوران را کامل بخورم...تا به من نگویند معده گنجشکی..

من عاشق سحر های بهاری هستم که زمین مه آلود است..آرزو دارم بتوانم صبحهای بیشتری در طول عمرم این لحظه ها را ببینم...لحظه خداحافظی که آسمان محکم با دستهای حریر وارش زمین را بغل می کند...

من آرزو دارم که یک روز صبح با صدای کودکی از خواب بیدار شوم که من را مامان صدا می زند.

من آرزو دارم که بتوانم کمی خشن تر باشم..تا وقتی ظرفهای مربائی صبحانه را می شویم مجبور نباشم دانه دانه و با احتیاط مورچه ها را از رویشان با دست بردارم و بگذارم کنار پنجره تا ادامه راهشان را بروند.

من دلم می خواهد صورتم کمی جدی باشد...تا هر غریبه ای که برای اولین بار من را میبیند و کمی صمیمی می شود،نگوید یک چیز نوستالژیک در چهره ات است...نگوید چقدر چهره ات معصوم است بعد توقع داشته باشند قدیس وار رفتار کنم...

من دلم میخواهد کمی شجاع باشم..نه خیلی زیاد..همین قدر که بتوانم نوبت دندان پزشکی امسالم را بروم...سه سالی می شود که نرفته ام.آهای دندان پزشکها شما چرا اینقدر مخوف هستید؟

 

وقتی یک روز شلوغ داشته باشید و سر شب آهنگهای yasmin levy را گوش بدهید نتیجه اش به جز این مدل نوشتن چیز دیگری نمی شود...

 

 

 

   + فرزانه - ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۳

فقر مدرن می شود

قدیم تر ها چهره فقر، پدر معتاد و لاغر اندامی بود که زن مریضی داشت با نیم دو جین بچه قد و نیم قد...

قدیم ترها برای به تصویر کشیدن فقر باید خیلی چیزها را کنار هم می گذاشتیم تا واقعی جلوه کند و باور پذیر شود.

اما امروز،همین قدر که زنی با ظاهری محترم،از مغازه دار می پرسد: گوجه فرنگی کیلوئی چند است؟ و جواب می شنود "1500تومان"  چهره اش پر از غم می شود و بدون خرید کردن می رود...این یعنی فقر...فقری که هر جا توانسته ریشه دوانده...

امروز می توان فقر را پشت شیشه های سکوریتی دید که تمام قد با این کاغذها پوشانده شده اند:کلیه با گروه خونی ...برای فروش

امروز می توان چهره زشت فقر را در صورت آرایش کرده و موهای بلوند شده دختران کم سن و سالی دید که منتظر ترمز یک ماشین هستند.

 امروز فقر را می توان درتنهائی کودکان تک فرزند دید...خانواده هائی که از لحاظ اجتماعی و شعور،سطح بالائی دارند و میتوانند به درستی فرزندانشان را تربیت کنند اما فقر برایشان تصمیم می گیرد یک بچه کافیست.

امروز که نه ،ولی بیست سی سال بعد بازتاب چهره فقر را می توان در جامعه ای دید که به خاطر تک فرزندیِ سالهایِ قبل،دیگر عمه و خاله ای در آن وجود ندارد...

 


 

   + فرزانه - ٩:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۳۱

ادامه پست قبل

لطفا اول این پست را ببینید

پست قبلی را که نوشتم خیلی از دوستان کامنت خصوصی گذاشتند..درد و دل کردند...هیچ راه حل و ایده خاصی به ذهنم نمی رسد که در جوابشان بگویم...حقیقت زندگی هر کدام از ما در نوع خودش منحصر به فرد است...من هم در حدی نیستم که بتوانم بگویم کدام راه برایشان درست است...دلم هم نمی خواست فقط سکوت کنم و بگذرم...

مدتها قبل داستانی خواندم که در عین سادگی حرفهای زیادی برای گفتن داشت...حداقل برای من گره گشا بود...داستان  را در ادامه مطلب می گذارم...یک جورهائی حرف دل من به دوستانیست که درد و دل کرده بودند.اول قرار بود برایشان به صورت کامنت بنویسم اما ترجیح دادم اینجا باشد شاید افراد دیگری هم آن را نخوانده باشند.

  ادامه مطلب  
   + فرزانه - ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۳٠

آدمهائی که قورباغه شدند

روبروی مدرسه ابتدائی ما یک زمین خالی بزرگ بود که چند تا گودال کوچک و بزرگ داشت. باران که می بارید پر از آب می شدند.یک روز با دوستم بودم که دیدم داخل گودالها پر از بچه ماهی کوچک است.من عاشق ماهی بودم.پلاستیک فریز خوراکی هایم را در آوردم و داخل گودال بردم.پر از بچه ماهی کردم.زود رفتم خانه..یک ظرف پیدا کردم و آنها را در آن ریختم. منتظر بودم فردا بشود تا باز هم این کار را تکرار کنم.

فردا با بچه ماهی های بیشتری برگشتم...خوشحال رفتم تا داخل ظرف بریزم که دیدم ظرف خالیست...مادرم من را که دید با عصبانیت پلاستیک فریز را گرفت و داخل چاه فاضلاب خالی کرد..با بغضی که داشت خفه ام می کرد داشتم این جملات را در ذهنم مرتب می کردم:مامان اینا بچه ماهی هستن..گناه دارن..بزرگ بشن پری دریائی میشن..حالا پری که نه ولی یه ماهی بزرگ و خوشگل میشن...هنوز  کلمه مامان را کامل نگفته بودم که مادرم با عصبانیت گفت:یعنی چی هر روز یه مشت بچه قورباغه جمع می کنی میاری خونه؟

بقیه حرفهایش را نشنیدم...شوکه شده بودم..حس چندش عجیبی داشتم..حس ترس..اینکه اینها قرار بود چند روز دیگر تبدیل به همان قورباغه های بزرگ و لزج و چندش آور بشوند...آن هم من که از این موجود به طرز عجیبی فراری هستم...بس که برایم چندش آور است...احساس می کردم همه بدنم لزج شده است...

آن روز خیلی گریه کردم...اما آخرین بار نبود که به خاطر این اشتباه گریه می کردم... بعدها با شدت بیشتری شوکه شدم و گریه کردم...اما این بار آدمهائی را وارد زندگی ام کردم که مصداق همان بچه قورباغه ها بودند.من فکر می کردم هر چه بیشتر با هم باشیم آنها تبدیل به پری دریائی می شوند.اما هر چه گذشت آنها عریان تر، ذات قورباغه ای که داشتند را نمایان کردند.

دیگر مادری نبود که بگوید دخترم این آدمها هر روز که می گذرد و رشد می کنند هیبتشان وحشتناک تر می شود...تقصیر خودشان هم نیست..ذاتشان همین است ... تنها راه حلش هم دوری از آنهاست.

این روزها که به این اشتباهم فکر می کنم...فقط به یک نتیجه می رسم.. آدمهائی به نابی پری دریائی وجود دارند... اما من در جای اشتباهی به دنبالشان می گشتم...جای پری دریائی در اعماق اقیانوس است نه در هر گودال کوچکی...

گودالهای کوچک و کثیف محل زندگی موجودات پست و کوچک است...

 

 

   + فرزانه - ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢۸

از همه جا و هیچ جا

قبل از شروع عید زمانی که همه درگیر خانه تکانی بودند من نشسته بودم و مینی سریال خانه صدام را می دیدم...برایم جالب بود و تصمیم گرفتم اولین فرصت یک پست درباره اش بنویسم...

بین همه فیلمهائی که این سه هفته دیدم فیلم یکشنبه غمگین برایم متفاوت بود، تصمیم داشتم در موردش یک پست بنویسم...

بین کتابهائی که این چند روز خواندم کتاب تعلیم و تربیت صهیونیستی حقایق جالبی را بیان کرده بود..می خواستم یک پست درباره اش بنویسم...

این یک ماه وقتی با همه دلتنگی های خفه کننده اش داشت تمام می شد،به خودم گفتم حتما یک پست درباره اش می نویسم...

امروز وقتی سه تا زردآلوی سبز از درخت حیاط چیدم و خوردم به خودم گفتم حتما یک پست درباره خاطره چغاله بادام و زردآلوهای سبز می نویسم...

الان اینجا نشسته ام..دیده اید چطور یک ظرف شیشه ای هنگام شکستن ،روی سرامیکها پخش می شود؟افکارم همان طور پخش و متلاشی هستند...روی تکه ای از آن نوشته شده صدام و روی تکه دیگرش عکس زرد آلو...فقط تیتر وار اینها را نوشتم.

 

 

از همه این حرفها که بگذریم..یکشنبه غمگین فیلم قشنگی بود..فرصت کردید ببینید.

و اینکه الان همه چیز آرومه و از این حرفا.....مرسی از کامنتهائی که برام تو پست قبلی گذاشتید.

   + فرزانه - ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٦

آن روی سکه

بعضی وقتها دلم می خواهد به خودم دروغ بگویم..یک دروغ بزرگ..بعد خیلی راحت هم باورش کنم و از آن لذت ببرم...فقط برای یک مدت کوتاه حس کنم اینجا نیستم و خوش باشم.

یک وقتهائی دلم می خواهد احمق باشم..فقط به فکر خودم و نیازهای اولیه و ابتدائی ام باشم.افق فکرم در حد یک کودک باشد.غصه امروز و دیروز و فردا برایم بی معنا باشد.

یک وقتهائی دلم می خواهد بی رحم باشم.هر کسی حقم را خورد پا روی خر خره اش بگذارم و کاری کنم به غلط کردن بیفتد.منفعت خودم از همه چیز برایم مهمتر باشد.از هر راهی که می توانم پول و قدرت به دست بیاورم و اصلا هم برایم مهم نباشد یک صدم دارائی من می تواند یک نسل را نجات دهد.

یک وقتهائی دلم می خواهد به همه چیز پشت پا بزنم.رعایت مصلحت نکنم و چشم هایم را به روی همه چیز ببندم..باری به هر جهت زندگی کنم.

یک وقتهائی دلم می خواهد آدم دیگری باشم..نمی دانم چه جور آدمی..هر چیزی به غیر از چیزی که هستم...فقط خودم نباشم.

 

 

پ.ن:امسال عید پر از غمی داشتیم.خدا را شکر که به خیر تمام شد.هیچ رمق و حسی برایمان باقی نماند...

 

   + فرزانه - ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٦

از آدم برفی تا آدمهای بهاری

من شب یلدا را دوست نداشتم.برف را هم دوست نداشتم.از عید و روزهای عید هم دل خوشی نداشتم.همه اش برایم تداعی کننده غم های خاموشی بودند که نمیشد با کسی درباره آنها حرف زد..اما آدمهائی وارد زندگی ام شدند که عاشق یلدا بودند.عاشق برف بودند.عاشق بهار و رستاخیز آن بودند...اصلا همه سال را زندگی می کردند که شب یلدا را تا صبح بیدار بمانند.همه روزها را می گذراندند تا به روزهای برفی برسند.هر چقدر هم که خسته و گرفتار بودند برای عید و شادی هایش کلی انرژی داشتند.

این آدمها باعث شدند از دریچه چشمهای آنها به زندگی نگاه کنم.به من کمک کردند روی دیگر زندگی را ببینم.

حالا من هم همه سال را زندگی میکنم تا به یلدا برسم و یک گوشه خانه بنشینم و تصور کنم شادی آدمهائی را که عاشق این شب هستند.وقتی برف میبارد با لذت از پنجره ،شهر را تماشا کنم و کسانی را ببینم که مثل کودکان در برف غلت میزنند و جیغ میکشند.هفته آخر اسفند که می شود به خودم بقبولانم که تولد دوباره ام نزدیک است..می توانم دوباره از صفر شروع کنم.زندگی تسلسل ندارد و همیشه می شود تغییر مسیر داد.اینها بزرگترین لذتها و امیدهای زندگی ام شده اند.

پر از امید و زندگی باشید.

دلهایتان سرشار از عشق باشد.

سال نو بر همه شما دوستان عزیزم مبارک باشد.

 

 


لطفا در این کمپین شرکت کنید

   + فرزانه - ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢۸

خب تا کی رو دو تا انگشت میرقصی؟

از این برنامه هائی بود که ریخته بودند یک شهر را از زیر خاک بیرون کشیده بودند...کله های استخوانی را ردیف چیده بودند.نمیشد تشخیص داد کله گدا بوده یا شاهزاده... زشت و وحشتناک.تدوین فیلم به گونه ای بود که صحنه هائی را هم بازسازی کرده بودند تا تماشا گر بهتر تصور کند و درک کند.

چند تا زن خوشگل را نشان دادند که مجبورشان کرده بودند جام زهر را سر بکشند.چرا؟ چون پادشاه مرده بود و این زیبارویان هم باید می مردند تا به پادشاه در آن دیار ملحق شوند.روزی که زن شاه شده بودند چه ذوقی داشتند.همان روزهائی که می آمدند جلوی شاه و با رقص و عشوه گری سعی می کردند نظر شاه را به خودشان جلب کنند.حالا به چه روزی افتاده بودند.زار می زدند.

فکرم چرخید و چرخید ...قدرت شبیه فرعون است و کسانی که به آن دل می بندند مثل زنان فرعون..با مرگ فرعون،زندگی آنها هم به پایان می رسد.پس چرا هیچ کدام از اهل قدرت، آخر خط را نمی خواهد قبول کند؟

یک عده که خودشان را مصون از هر چیزی می بینند،و فکر می کنند که نه مریض می شوند..نه تصادف می کنند..نه کسی آنها را می کشد،نمی دانند بالاخره یک مرگ طبیعی هست که سراغ همه می آید،یعنی نمی دانند روزی دهان همه ما با یک مشت خاک پر می شود؟یک سنگ هم روی صورتمان می گذارند؟پس این همه دروغ و دغل را با چه جرئتی به خورد دیگران می دهند؟یعنی شهوت قدرت این چنین آدمها را به جنون می کشاند؟

خدایا مرگ خوشایند نیست ولی الان که خوب به تاریخ نگاه میکنم می بینم اگر عزرائیلِ تو نبود این مردمِ منفعل سالهای سال زیر سلطه زندگی می کردند..نمونه بارزش همین مردم کُره...

 

 

پ.ن:حرفم کلی بود به شخص خاصی اشاره ندارم.هر کس که مسئولیتی دارد به نوعی دارای قدرت است.از یک کارمند معمولی گرفته تا مسئولینی که در رأس هستند.

   + فرزانه - ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٦
← صفحه بعد