تمهیدات جدید ادارات برق و گاز دردسر شده است.قبض دوم که واریز نشود کنتور را قطع میکنند...دو ماه قبل آمدند و برق یکی از واحدها را قطع کردند و رفتند.با این گرما و یخچالی که پر از مواد غذایی بود فاجعه ای بود برای خودش.در بهترین حالت بعد از واریز قبض بیست و چهار ساعت بعد برق را وصل می کردند.یکی از واحدها برق راه پله را قطع کرد تا برق واحد مذکور وصل شود.نتیجه اینکه آیفونها زنگ می خوردند اما در باز نمی شد و باید یا کلید پرت می کردیم یا می رفتیم جلوی در تا در را باز کنیم.خداییش برای بیست و چهار ساعت مهم نبود اما یکی ا واحدها آمد و شاکی شد که زن من با بچه کوچیک دو بار رفته و در را باز کرده ...قبضهاتونو به موقع واریز کنین و ....هیچ کس چیزی نگفت

پنجشنبه آمدند و برق منزل همین آقا را قطع کردند به خاطر عدم واریز وجه... خانمش آمد و گفت که برق مارا قطع کرده اند...یکی از آقایان دوباره برق راه پله را قطع کرد و برق منزل آنها را وصل کرد چون بچه کوچیک دارند... هیچ کس چیزی نگفت...حتی به رویشان نیاوردند که سه روز راه پله برق نداشته باشد و بدون آیفون باشیم چون شما قبضتان را به موقع واریز نکرده اید...

دنیا در عین پیچیدگی عجیب ساده هست...از هر دست بدهی از همان دست میگیری...اما دریغ و درد از اینکه تعداد معدودی این را درک  می کنند.

 

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/٧/۱٩ [ ساعت ] ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

صبح تلفن داشتم...خبرای خوبی نبود...همان طور ایستاده و گوشی به دست حس میکردم خون به مغزم نمیرسد...کمی که گذشت موبایلم را گرفتم تا سری به بلاگستان بزنم شاید کمی حواسم پرت شود.

 

نظرات را که باز کردم اولین کامنت خصوصی بود...دیدم ن که مثل خواهر برایم بینهایت عزیز هست نوشته پدرش فوت شده...

منتظر بودم بیایی خبر بدهی و بگویی مشکلی که داشتیدحل شده...منتظر هر خبری بودم به جز این...دوست داشتم الان پیشت بودم...حرفی ندارم برای دلداری دادن... بعضی اتفاقها هست که وقتی میخواهی با حرف زدن شخص مقابل را آرام کنی انگار استخوان لای زخمش میگذاری...

کامنتت خصوصی بود آدرس وبلاگت را نگذاشتم...نمیدانستم اجازه دارم یا نه...

امیدوارم روح پدرت در آرامش و قرین رحمت الهی باشد

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/٦/۱ [ ساعت ] ٩:٤۳ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

یک زمانی از دست دادن آدمها برایم ترسناک بود.فکر می کردم تنها می مانم و شاید جایگزینی برایشان پیدا نکنم...کم کم از تحمل کردنشان خسته شدم.با تردید شروع کردم به کنار گذاشتنشان.یکی دو مورد اول سخت بود اما بعد از ظاهر شدن نتیجه کار حس خوبی داشتم...دفعات بعد راحتتر و بدون کمترین تعللی این کار را انجام دادم...بعد آدمهای جدیدی آمدند که همه جوره راحتتر با هم کنار می آمدیم.

تجربه خوبی بود.حالا از رفتن بعضی از آدمها نه تنها ناراحت نمی شوم بلکه خوشحال هم می شوم...لازم نیست برای حفظ هر رابطه ای خودم را فرسوده کنم...دهه چهارم زندگی شروع خوبی داشت...بیشتر از قبل برای آرام بودن خودم تلاش می کنم...به عینه این حرف را درک کردم که نمیتوان کسی را تغییر داد...دنیا را هم نمیشود عوض کرد... فقط و فقط باید خودت را عوض کنی... 

این چند ماه گوشی موبایلم زیادی همدم و همراه من بود...آهنگ گوش می کردم...کتاب می خواندم...وبلاگها را می خواندم...تو اینستاگرام می چرخیدم...حدود دوهزارتا شایدم بیشتر عکس گرفتم...فقط یک بدی داشت...نمیشد راحت کامنت گذاشت...مطلب نوشتن کمی سخت بود...

 

خلاصه این پست قرار بود با این مفهوم به پایان برسد که گاهی زندگی کردن با یک گوشی موبایل به کرات راحتتر و بهتر از سروکله زدن با بعضی از آدمهاست...بس که شعور و درک این جسم بی جان از موجود دوپا بیشتر است.

و اینکه از کنار گذاشتن آدمها نترسید.آدمهائی که هیچ وجه اشتراکی ندارید و فکر می کنید باید تحملشان کنید...عینهو نجات از یک گودال گل آلود می ماند

پ.ن:رونوشت به خودم ...اینکه من هم از دید خیلیا تخس و غیر قابل تحمل و رو اعصاب هستم(اصل رعایت انصاف)

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/٥/٢٦ [ ساعت ] ٢:۱۸ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

چند رو قبل یک جمله از پروفسور سمیعی به دوستم نشان دادم بعد دوستم گفت:تو مصاحبش میگفت یه وقتائی تو شبانه روز فقط چهار ساعت می خوابم...گفتم آره خیلی مراجعه کننده داره و دستهای شفا بخشی داره...

تو مسیر برگشت به خانه داشتم فکر می کردم آقای سمیعی نه صفحه اینستاگرام داره و نه چیزای دیگه از این دست...بس که سرش شلوغه...زندگیم را مقایسه می کردم یک حس پوچی بهم دست داده بود...یک وقتائی حس میکنم بیشتر دارم لحظات را نابود می کنم تا اینکه به معنای واقعی زندگی کنم...اینکه فقط روزها تمام بشوند و بروند.

آهنگ های داخل گوشی موبایلم زیادی برایم تکراری شده اند...از خواننده های پیزوری الان به ندرت پیش میاد از کارهایشان خوشم بیاید.یک دوست نابینا داشتم که برایش کلی کتاب صوتی دانلود کرده بودم...کل پوشه کتابهای صوتی را ریختم داخل گوشی تا به جای آهنگ آنها را گوش بدهم....اولین کتاب هم چهار اثر اسکاول شین را انتخاب کردم...قبلا قسمتی از کتاب را گوش داده بودم...به این روزهایم می خورد...اینکه یک نفر مدام در گوشم تکرار کند و یا حتی مثل وز وز هی بگوید :به چیزهای خوب فکر کن،تو می توانی،تو توانائی،تو بیکرانی،به هر چه فکر کنی همان می شود....شاید از این کرختی بیرون بیایم

 

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/٤/٩ [ ساعت ] ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

از نیمه شب گذشته...توی ماشین نشسته بودم و منتظربودم کارها را به دوستش بدهد وبرگردیم...توی پارکینگ ایستاده اند و حرف میزدند.حواسم به آهنگی هست که پخش می شود...از این زیر خاکیهاست...یک جائی میخواند:عطر گل اناره ه ه

عطر گل انار؟این همه درخت انار دیدم...این همه گل انار دیدم...چرا حتی یک بار گلهایش را بونکردم؟به خودم گفتم حتما اولین گل اناری که دیدم ببینم چه عطری دارد؟همین طوری که می خواند به کلماتش فکر می کردم...اینکه چرا خیلی از این بدیهیات را تجربه نکرده ام؟

                                                          ******

پسر هشت ساله دوستم پیش من بود...کنترل تلویزیون را گرفته بود و شبکه ها را بالا و پائین می کرد برای پیدا کردن برنامه کودک...یکی از شبکه ها آهنگ پخش می کرد...زل زده بود به دهان خواننده و با تعجب ادا و اصول مرد گنده را نگاه می کرد...قیصر یکی در میان میگفت حَل حَلِ...حَلِ حَلِ

برگشت و گفت:خاله این حله حله یعنی چی؟مانده بودم چطور برایش توضیح بدهم...بعد کلمه بعدی را پرسید...مانده بودم چطور یک مشت هجویات را برایش توضیح بدهم...

شبکه را عوض کردم و دارت آوردم تا بازی کند...در تمام لحظاتی که پیشم بود...مدام میگفت حل حله   حالا حالا

 


+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/٢/٢۸ [ ساعت ] ٤:٥٢ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

از این دخترهای  زیبا و باریک و بلند بود که راه رفتن عادیش شبیه خرامیدن بود...منتظر بودیم ساعت به نیمه شب نزدیک شود تا ساعت حرکت شود...از جلوی ما رد شد...مانتوی مشکی تا زیر زانو....شال مشکی نخی ساده...شلوار مشکی ....هیچ چیز از لباس ظاهریش جلب توجه نمی کرد نه آرایشی،نه لاک ناخنی...سرش پائین بود و راه می رفت ...اما چمدانش،دسته اش را گرفته بود و چمدان نسبتا بزرگ روی چرخهایش قل می خورد و دنبال دختر می آمد...یک چمدان صورتی...یک صورتی زنده و خوش رنگ...انگار که همه رنگهایی که باید در لباس و صورتش جا می گرفتند را در آورده بود و در این چمدان گذاشته بود تا با خودش به جای امنی ببرد...به جائی که زندگی با تمام رنگ های عالم گره خورده است و رنگ تیره پوشیدن نشانه شخصیت و رنگ شاد و روشن پوشیدن دلیل بر سبکسری نیست...

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/٢/۱٩ [ ساعت ] ۸:۱٥ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

روزهائی که حوصله دارد و برنامه هایش مرتب هست،بعد از بیدار شدن کتری را روی گاز می گذارد،دوش می گیرد و چائی لیمو دم میکند.بعد بسته به اینکه داخل یخچال چی داشته باشیم،املت قارچ یا املت ساده،گاهی هم گوجه و بادمجان سرخ می کند و تخم مرغ هم در آخر اضافه می کند...تلویزیون را روشن می کند و اولین برنامه ای که خوشش بیاید را تماشا می کند.در حین انجام این کارها من را صدا میزند که بیدار بشوم.با انرژی حرف می زند و برنامه روزش را اعلام می کند...بعد خوردن صبحانه،مسواک می زند...می رود جلوی کمد لباسها،سبک و سنگین می کند که چی بپوشد...بعد با ادکلن دوش میگیرد و دور مچ دستها و گردنش را عطر می زند ...ساعتش را می بندد و با دقت موهایش را شانه می زند و همین طور که همه خانه از بوی عطر و ادکلن پر شده سوئیچش را بر می دارد وخداحافظی می کند. از جاکفشی،کفشهایش را می گیرد...براندازشان میکند سریع واکسشان می زند و دوباره خداحافظی می کند و می رود...صدای روشن شدن ماشین و در حیاط و...شروع یک روز

اما یک روزهائی هم هست که کارش گره خورده...چک هائی که پاس نشده اند... سفارشهائی که حاضر نشده اند...قراردادهائی که موعدشان تمام شده اما هنوز قسمت اعظم کار به اتمام نرسیده...محموله هائی که گفته اند ارسال شده اما هنوز به دستش نرسیده و کسی هم پاسخگو نیست...روزهائی که هیچ آدمی دوست ندارد اصلا توی تقویم وجود داشته باشند...بیدار می شود اما سر جایش فقط غلت می زند...بعد از چند دقیقه یک جوری که انگار وزنش را هم نمی تواند تحمل کند،از اتاق خواب بیرون می رود...چند باری می رود توی سالن و بر می گردد...یک لباسی می پوشد و می رود...قبل از باز کردن در یک دستی به موهایش می کشد...صدای روشن شدن ماشین و در حیاط و...روزی شروع می شود که مرد خانه گرفته و توی خودش هست...روزی که در آن نبض زندگی خیلی خیلی کند می زند.

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/٢/٧ [ ساعت ] ۳:٥٥ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

چند تا ادکلن خریده بود برای سوغاتی دادن...گذاشتم کنار باقی وسایل تو اتاق بچه که برای ما اتاق انباری هست...مهمان داشتیم رفتم یک دستی به اتاق بکشم...چشمم به ادکلنها خورد ،یکی را امتحان کردم...یک بوی سنگین و گرم داشت...مثل هوای نیمه شبِ تابستانِ شرجی...مثل یک نگاه ساکت وسنگین و پر از حرف

ماندگاریش هم عالی بود...این دو سه روز،موقع فیلم دیدن،موقع کتاب خواندن،وقتهائی که می خواستم چیزی را از روی زمین بردارم،بویش تمام بینی ام را پر می کرد و نا خود آگاه یک نفس عمیق می کشیدم...بوئی که برایم یک جورهائی هم غریبه بود هم آشنا...کاملا بی دلیل...یک حس خوبی داشت...یک حس خوب و غم انگیز...

مثل اینکه رفته باشم سر قرار و طرف هم با این ادکلن دوش گرفته باشد و من تمام مدت خودم را چسبانده باشم به آغوشش...حالا که برگشته ام به خانه و هر بار که نفس می کشم یک خاطره شیرین و تکرار نشدنی به یادم بیاید...

ادکلن را برداشتم برای خودم...تا هر از گاهی حس کنم بوی غریبه ها را می دهم.غریبه هائی که دوستشان داشتم.

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/۱/٢٦ [ ساعت ] ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

به هر مکافاتی بود رفتیم سفر...روحیه تیمی بیداد می کرد...اولی راضی میشد که بیاید دومی میگفت نه من نمیام...خلاصه با شیوه های مدرن و قرون وسطائی افراد را راضی کردیم و بیست و نه اسفند حرکت کردیم...در کل همه چیز خوب بود...همینقدر که لحظه تحویل سال خانه نبودیم و سفره ای پهن نبود و جالی خالی بابا تو چشم نبود کافی بود...هر چند موقعی که رفتیم پیش بابا گریه افتادیم...لحظه تحویل سال خواهر کوچیکه گریه افتاد و...موقعی که عمه ها و بقیه فامیل  بغلمان می کردند همه گریه می افتادند ...موقع خداحافظی و...کلا اگر از این قسمتش صرف نظر کنیم سفر خوبی بود...

وقتی برگشتیم و خریدها را نگاه می کردیم مانده بودیم ما با چه انگیزه ای اینها را خریده ایم؟...فقط یک قلم:یک چمدان انواع و اقسام صابون و خمیر و دندان خریده بودیم.

بعضی از عکسهای سفر خیلی خنده دار بودند...حوصله پست خصوصی گذاشتن ندارم...چند تائی را دوست دارم اینجا بگذارم...هنوز وقت نکردم حجمشان را کم کنم...این چند روز که گذشت مثل یک خواب بود.

حدود دو ماه قبل عضو اینستاگرام شدم...فکر نمی کردم ماندگار شوم...اما محیط ساده و راحتی دارد...هر چه انسان دنیای مدرن بی حوصله تر می شود شبکه های اجتماعی هم مختصر و مفیدتر می شود....دیگر مثل وبلاگ لازم نیست حرف بزنی تا فهمیده شوی...یک عکس می گذاری و تمام...حالا اگر خواستی یک چند خطی هم توضیح مینویسی ...

نوشتن ذهن آزاد و متمرکز می خواهد و عکس گرفتن یک لحظه نگاه و یک ایده ...ای کاش می توانستم به همان راحتی که در اینستاگرام عکس می گذارم ،برای وبلاگم هم بنویسم.

 

معذرت خواهی:قرار بود شیراز که رسیدیم فاطمه(انتهای بیراهه) را ببینم.ولی آنقدر برنامه ها فشرده بود که نشد...فاطمه من شرمنده...

پ.ن:پرشین مشکل دارد و کامنتها تایید نمی شودند...اولین فرصت تایید می کنم

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/۱/۱۸ [ ساعت ] ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

آمدم پست قبلی را نوشتم اما خیلی زود لپ تاپ را خاموش کردم و رفتم...می ترسیدم صفحه وبت را باز کنم...همین 10 دقیقه قبل داشتم ظرف میشستم...یکهو دستکشها را در آوردم و آمدم با موبایل وبت را خواندم...اصلا باورم نمیشد...اشک امانم نمی داد...هر کلمه ای که می خواندم همه را جلوی چشمم می دیدم...تو این یکسال حرفی نشنیدم که برای من تسکین دهنده این درد باشه و من با گفتن آن حرف به تو کمی آرامت کنم...

باران عزیزم از صمیم قلب بهت تسلیت میگم...

+ [ تاریخ ] ۱۳٩٢/۱٢/٢٥ [ ساعت ] ٤:٥٥ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

برادر کوچیکه مدتی با دختری دوست بود...قصد ازدواج داشتند،مدتی دوست بودند و ما هم نظرمان را گفته بودیم و تصمیم آخر را خودش گرفت و منصرف شد...عین باقی مردها که وقتی مریض می شوند عالم و آدم با خبر می شوند...وقتی شکست عشقی می خورند،عینهو تابلو چشمک زن روی پیشانیشان همه چیز مشخص هست،چند روز حسابی دمغ بود...گفتیم حال و هوایش عوض شود،شب خواهر و برادرها با هم رفتیم بیرون و شام خوردیم...هر کاری می کردیم که شازده نیمچه لبخندی بزند...در نهایت با کتکاری گل لبخند را بر لبهایش شکوفا کردیم...برای تعطیلات هم برنامه ریزی می کردیم و از آنجائیکه برنامه هر کداممان به اما و اگر بند بود،تصمیم نهائی برای روز آخر اسفند (همان دقیقه 90 خودمان) موکول شد.

بعد مدتها شب خوبی بود...موقع برگشت به آدمهائی فکر می کردم که تنها هستند...پدر و مادرشان فوت کرده اند...همسرشان فوت شده...دور از خانواده اشان در شهر دیگری زندگی میکنند و...آدمهائی که آنقدر شخصیت و غرور دارند که سعی میکنند مزاحم کسی هم نباشند و با تنهائی خودشان یک جوری کنار می آیند...به گمانم جمعهایمان را با این دوستان تقسیم کنیم به هر دو طرف بیشتر خوش می گذرد.

                                           *******

با خواهرم رفته بودیم بازار، این عروسک را از یک دستفروش خریدیم...همه خریدها یک طرف این یک طرف... اولین عروسکی هست که برای خودم خریده ام...

 

خنده این عروسک نقاشی شده اما نقاشش انگار با عشق و از ته دل برایش یک لب پر از خنده کشیده...امیدوارم در سال جدید نقاش عالم یک خنده بزرگ به همین قشنگی و بزرگی روی دلها و لبهایمان نقاشی کند.

 

+ [ تاریخ ] ۱۳٩٢/۱٢/٢٥ [ ساعت ] ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

دائی گفت جوان مرگی زیاد شده،(راست هم میگفت توی هر کوچه ای حداقل یک جوان امسال فوت شده بود) اگر مراسم روزهای آخر سال بیفتد خیلی شلوغ می شود...اولین سالگرد بابا زودتر برگزار شد

               *****                                               

فکر می کنم ده روز قبل بود که همسر تصادف وحشتناکی کردند...توی جاده تصادف می شود و ایشان هم عین گُلِ وسطِ کیک عروسی آن وسط جا خوش میکند.خدارا شکر فقط ماشین خسارت دید.مقصر یک اقای هفتاد و چهار ساله بود که فوت شدند و ما ماندیم با ورثه ای که ناراحت هستند به جای دریافت صد و بیست میلیون دیه،چرا باید خسارت ماشینها راپرداخت کنند؟

جزئیات اتفاق آن قدر زیاد هست که از حوصله نوشتن خارج باشد...واکنش اطرافیان هم دیدنی بود...اینکه میشد یک لحظه بدون نقاب و خودِ واقعیشان را ببینی.

*****                                                

گوشی جدید میکرو سیم میخواست مهندس گفت: نمی خواد پانچ کنی خودم میدونم چکار کنم و با قیچی افتاد به جان سیم کارت و نتیجه چی شد؟بله سیم کارت سوخت ...با همه شماره هائی که ذخیره شده بودند...تو دفترچه تلفن بیشترشان را دارم...اما خدائیش ستم است این همه شماره را دوباره ذخیره کنم...از من به شما نصیحت دم عیدی اگر تبریک سال نو برای دوستان قدیمی فرستادید آخرش اسم و فامیلتان را هم بنویسید...شاید یک بنده خدا مثل من شماره هایش به باد رفته باشند و شما را به جا نیاورد و نتواند آن طور که باید و شاید از خجالت اس ام اس شما در بیاید

******                                              

روزهای اسفند ...اخرین ماه سال...انگار که باور کرده باشند روزهای آخر هستند یک جوری هستند...عینهو دو تا ملاقه سوپی که ته دیگ مانده اند...سرد شده اند...هیچ کس رغبتی به خوردنش ندارد...همانجا می ماند روی گاز تا اینکه یک نفر خالیشان میکند توی سینک و ظرف را می شوید و خلاص...روزهای اسفند عینهو همین دو تا ملاقه سوپ هستند...من نه اسفند را دوست دارم نه فروردین را...مثل لحظاتِ قبل از خواب و چند دقیقه اول صبح که از خواب بیدار می شوم و آن حس بدی که با خودشان دارند...حس اینکه هستی اما بدون چیزهائی که می خواستی و نمی دانی باید چکار کنی

 

 

+ [ تاریخ ] ۱۳٩٢/۱٢/۱۳ [ ساعت ] ٢:٠٠ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()