مدتی قبل کلیپی از آقای ابی پخش شد که یک خانم مسن با موهایی که به خاطر کهولت سن سفید شده بودند،حضور داشت...سفیدی موهایش با چین و چروکهای عمیق صورتش خیلی توی چشم می آمد.با اینکه هیچ تخصصی در طراحی کلیپ ندارم اما با توجه به بی ربطی تصویر و متن بسیاری از کلیپها،اگر آقای ابی با یک خانم زیبا و خوش رنگ و لعاب در این کلیپ بودند اصلا تعجب نمی کردم.

دیشب هم کلیپی از ایشان دیدم .خانمی که ایفای نقش میکرد،زیبا بود.(نمی دانم چه کلمه ای استفاده کنم؟میانسال؟خانمی که چهل سالگی را گذرانده؟چه کلمه ای بکار ببرم که بگویم زن جوانی نبود اما پر از زندگی بود؟ ) بی پروا از ته دل می خندید و چروکهای عمیق صورت و دورچشمش بیشتر از قبل آشکار می شد.

تا به حال اگر می خواستند ترانه ای در مدح مادر بخوانند از یک خانم مسن استفاده می کردند.فقط همین

انگار که زنها باید همیشه جوان و زیبا و تودل برو باقی بمانند.انگار که زنها اگر خوشگل و جوان و جذاب نباشند قابل ستایش و دوست داشتن نیستند...کما اینکه طبق الگوی جامعه امروزی و پیروی از سلیقه جامعه،کلیپها پر شده اند از دخترهایی با قیافه متحد الشکل.انگار که همگیشان از روی یک شابلون ساخته شده اند...دماغهای عملی...گونه و لب های پروتزی...چشمهای آبی و...

انگار که می خواهند القا کنند آهای خانمها شما باید همیشه زیبا وجوان باشید...حق ندارید پیر بشوید...باید به هر نحوی که هست زمان را در صورت و اندامتان در بیست سالگیتان متوقف کنید...در غیر این صورت از دور خارج می شوید و اصلا دیده نمی شوید

آقای ابی من نمی دانم برای چه این خانمها انتخاب شده اند تا تصویر بخش ترانه های شما باشند.اما من دوست داشتم این طور برداشت کنم که می خواستید بگوئید ذات زن برای دوست داشتن و ستایش است...زن آرامش بخش و زندگی بخش است حتی وقتی آنقدر پیر شده که تمام موهایش سفید شده و تمام صورتش را چروکهای عمیق پوشانده است...

 

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/٩/٢٩ [ ساعت ] ۳:۱۳ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

دوران مجردی فکر میکردم حتما دل کندن از وسایل خانه باید کار سختی باشد.اینکه زنها طلاهایشان را می فروشند...اما الان میبینم سخت نیست.آدمیزاد طبق قانون نانوشته آدمیزاد بودنش،به سختیها عادت میکند و یا بعد از مدتی دنیایش عوض می شود و سختیها برایش دیگر سخت نیستند...

یک میز چوبی ساده ای بود که نقش میز کامپیتر،میز مطالعه،میز غذا خوری،نقش همدم،مونس و آچار فرانسه را برایمان بازی میکرد...ازهمان روزی که جهاز را چیدیم توی سالن گذاشتیمش.در یک قسمت پر رفت و آمد و در دسترس...این مدت که چند بار خانه ها را عوض کردیم همیشه جایش داخل سالن بود تا قبل آمدن به این خانه...این بارگذاشتمش داخل همان اتاقی که فروشنده هی میگفت اتاق بچه،اتاق بچه ها... همچین بی ربط هم نبود این میز یک جورهایی بچه ام بود...گذاشتمش کنار پنجره ...گفتم حتما چیز خوبی میشود...دنج ترین جای خانه،کنار پنجره،رو به خیابان اصلی شهر....حتما ساعتهای زیادی می آیم و اینجا مینشینم و کتاب می خوانم نت گردی میکنم وبلاگ مینویسم و هر از گاهی از پنجره مثل فیلمها به بیرون سرک میکشم....اما نشد که نشد...اتاق بچه یک انرژی دافعه عجیبی داشت.پر از غم بود...انرژی منفی زیادی داشت.چند ماه هست که میخواستم کمد رختخوابها را مرتب کنم اما نشد بیشتر از پنج دقیقه داخل این اتاق دوام بیاورم...تابستانها مثل تنور بود و زمستانها مثل دستهای من...سرد و یخ زده.تنها نقطه ای از خانه بود که نت مدام قطع و وصل میشد...کم کم اتاق بچه!!!تبدیل به انباری ما شد...سی دی ها...کتابهایی که حوصله نداشتیم داخل قفسه جا به جا کنیم...لباسهای کوه...چمدانهایی که گوشه اتاق چیدیدم...جارو برقی و هر چیزی که حوصله نداشتیم بگردیم برایش جایی پیدا کنیم...مرکز همه اینها هم همان میز بود...از روی میز شروع شد و وقتی روی میز پر شد کنارش گذاشتیم و ...

وقتی تصمیم برای فروش خانه جدی شد،گفتیم خب دستی به سر و روی خانه بکشیم و کمی مرتبش کنیم.میز و صندلی را فروختم به دوستم...امروز می آیند تا ببرند...انگار که ریشه را خشکانده باشم همه اتاق مرتب شد...همه وسایل را داخل کمدها جاسازی کردم...حالا اتاق بچه بی بچه شده...خالیه خالی...

شبهای زیادی تا صبح پشت این میز نشسته بودم...سرم را گذاشته بودم و گریه کرده بودم.چقدر مطلب خوانده بودم...چقدر نت گردی داشتم...چقدر چت کرده بودم...یک جورهایی قلب خانه شده بود...حالا قلب خانه دارد میرود...منتظرم خانه جدید خوبی پیدا کنیم...فکر میکنم اتاق بچه اش باید خیلی دلبازتر باشد با انرژیهای مثبت فراوان...یک میز و صندلی جدید میخرم...بدون هیچ خاطره سیاه و سپیدی...بعد به قلب جدید خانه ام میگویم خودت بگو دوست داری کجای این خانه بِتَپی.

 

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/٩/۸ [ ساعت ] ۸:٤٦ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

عمه موقعی که وسایلش را جمع میکرد حوله اش را برنداشت گفت این باشه...عمه کوچیکه هم شالش را برنداشت گفت باشه همین جا...فکر می کردیم برای اینکه بارشان سبک شود این کار را میکنند اما زیاد معقول نبود....مامان روز بعد گفت به رسم شهرخودشان وقتی میخواهند یک جایی خیلی زود دوباره برگردند یک تکه از لباسشان را جا می گذارند تا زودتر به آنجا برگردند.

آداب و رسوم یک جورهایی آینه درونیات مردم است.انگار که میخواستند با جا گذاشتن تکه لباسی،باور کنند که تکه ای از دلشان را جا گذاشته اند و برای بردنش حتما برمیگردند.

با خودم مرور میکنم هجده سالگی،بیست و دوسالگی،بیست و سه سالگی،بیست و شش سالگی و....همه روزها و سالهایی که دلم میگفت نرو و بمان اما مجبور بودم و یا شاید هم زیادی شجاعت و شهامت برای ماندن نداشتم و رفتم...هر بار هم تکه ای از دلم را جا گذاشتم تا به هوای پس گرفتن دلم هم که شده برگردم.وقتهایی که جسمم رفت و روحم ماند...گفتم خیلی زود برمیگردم...این همه سال گذشت و من فقط ترسیدم تا برگردم و امانتی ام را پس بگیرم...به خودم میگویم دنیا گرد است...حتما روزی دوباره از جاهایی که عبور کرده ام،میگذرم و هر چیزی که جا گذاشته ام را پس میگیرم...اما هیچ چیز بدتر از این نیست که به خودِ تهی شده از خود،عادت کنی...آن وقت است که تسلایی مانند گرد بودن دنیا هم به وجدت نمی آورد.

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/۸/٢٥ [ ساعت ] ٧:٢٩ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

رفته بودم یکی از این ادارات.یک جلسه غیررسمی بود.از حرفهای شهردار فهمیدم که بخشی از فضای تبلیغات شهری باید همیشه در اختیار بن.یاد شه.ید باشد.خب تا اینجا زیاد غیر عادی نبود.بالاخره اگر این عزیزان نبودند معلوم نبود چه بر سر این خاک می آمد.یک جایی وسط حرفها،یکی از مجری های تبلیغات وابسته به بن.یاد شه.ید گفت ما درون روستاهایی که حتی آب لوله کشی هم نداشتند رفته ایم و بیلبوردهایی با تصاویر شه.دا نصب کرده ایم!!!

جو بدی بود. خبر داشتم اینها برای همین تبلیغات داخل روستاها چه پولهای کلانی را جابه جا میکنند...اما نمی توانستم چیزی بگویم.انصافتان کجاست که برای این بیلبوردها میلیون میلیون پول دفن می کنید اما برای آب آشامیدنی همین مردم کاری نمی کنید.

نمیدانم چرا مدام این جمله که چند روز قبل به چشمم خورده بود برایم تکرار میشد:خدایی که به اجبار به یاد آورده شود بی اختیار هم به فراموشی سپرده می شود.

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/۸/۱٩ [ ساعت ] ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

یک وقتهایی که من و خانه،زیر آفتاب بی جان پاییزی در حال چرت زدن هستیم یکهو صدایی به جانمان می افتد که همه آن رخوت را دود میکند ومی فرستد هوا...زن همسایه با صدایی یکنواخت و مردانه که همیشه هم روی اعصاب هست در حال نفرین کردن و جز جگر زدن است از دست بچه هایش...با یک لحنی که انگار قسم خورده بالا و پایین نرود داد و هوار میکند...و بعد دوباره سکوت حکمفرما میشود.من و خانه مثل اینکه یکهو قلبمان تیر کشیده باشد و حالا برطرف شده باشد دوباره به چرت زدن ادامه میدهیم

حتی توی دلم هم زن همسایه را شماتت نمیکنم که چرا سر بچه هایش داد میکشد.به تجربه دیده ام هر چیزی که از رفتار آدم بزرگها برایم عجیب و غلط و گاهی غیر منطقی بوده خودم همانها را به عینه انجام داده ام.مثلا مامانم به من میگفت آشغال جمع کن...من هم میگفتم مامان قدر خاطره ها را نمی داند...اما الان کارم به جایی رسیده که خاطره و یادگاری که جای خود دارد،خیلی از وسایل ضروری راهم رد میکنم برود و بعد که لنگ می مانم به خودم می گویم چرا زنم را شوهر دادم که خودم بی زن بمانم؟در این حد

یا نامزدها و زن و شوهرها را میدیدم که دعوا میگیرند،مینشستم نصیحتشان میکردم که این کار را کنید و فلان وبیسار...از دل خونشان که خبر نداشتم.نمی دانستم کارد به استخوان رسیدن یعنی چه...الان خودم منتظر یک اشاره هستم که سقف را کف خانه بدوزم :)

خلاصه اینکه وقتی صدای زن همسایه قطع میشود به این فکر میکنم قطعا من هم روزی از دست بچه ام جوش می آورم و دق دلی بابای بچه را هم احتمالا سر بچه خالی خواهم کرد و جیغ و داد خواهم کرد،تمرین کنم جیغهای قشنگی بکشم تا اگر همسایه ها صدایم را شنیدند کمتر روی اعصابشان باشم و شبیه تیر کشیدن یکهویی قلب،صدایم آزارشان ندهد...

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/۸/۱٦ [ ساعت ] ٩:۳٧ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

تعریف می کرد روزهای اولی که آمده بودند تهران،آخر شب تصمیم میگیرند بروند پمپ گاز نزدیک خانه تا ماشین را گاز بزنند.موقع برگشت راه را گم میکنند...میگفت اینقدر خودمان را فحش دادیم که حد نداشت...وقتی خانه را پیدا کردند گاز ماشین تقریبا تمام شده بود...

مثلا داشتیم خاطرات خنده دار تعریف می کردیم اما وقتی حرفش تمام شد همه سکوت کرده بودند...

یاد خودمان افتادم روز دومی که آمده بودیم خانه جدید یکی از همسایه ها برایمان شله زرد آورد.گفت برای پسر کوچکم پختم برای شما هم آوردم.بعد از آن هر چیزی میخواستیم به هم میگفتیم.

درست است که نمی شود به هر کسی اعتماد کرد مخصوصا به غریبه ها...اما کمی با هم مهربانتر باشیم مخصوصا با غریبه ها

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/۸/۱٥ [ ساعت ] ٩:٤٥ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

منتظرم بیایند دنبالم.یک ساعت لباس پوشیده،نشسته ام...تلویزیون را روشن میکند.به موازات تلویزیون نشسته ام و فقط صدا را میشنوم.یک صدای تو دماغی که با لوندی و عشوه خاصی حرف میزند...خیلی آرام و کش دار...خیلی ریلکس با صدای خمارش، مرحله به مرحله توضیح میدهد...یک پزشک متخصص هست..همان طور که مراحل بیماری را تشریح میکند مابین کلماتش  اممممم و اوممممممممم های رو اعصابی هم میگوید.خم میشوم تا قیافه اش را ببینم.یک مرد تقریبا پنجاه ساله جلوی موهایش ریخته و کرکی شده.با یک عینک مستطیلی  و پف زیر چشم و لبهای گوشتی آویزان.

خب لامصب درباره یکی از کشنده ترین و دردناک ترین بیماریها،درباره سرطان حرف میزنی این همه عشوه و ادا اطوار برای چیست؟مراحل پیش نوا,زش قبل از س.ک,س را که توضیح نمی دهی.مانده ام این آقا بخواهد مغازله کند چه طور از خودش مایه می گذارد.

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/۸/۱٢ [ ساعت ] ٧:٤٤ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

یک جایی خوانده بودم آدمها بعد از سی سالگی تازه شروع به زندگی کردن میکنند.راستش در مورد من این مطلب صدق میکند.درست است که سی سالگی با فوت بابا شروع شد و این قضیه نقش پررنگی داشت.ولی به معنای واقعی تازه دارم درک میکنم زندگی یعنی چه؟اینکه چقدر راحت می شود آدمهای روی اعصاب را گذاشت کنار،حتی اگر نزدیکترین دوست و فامیلت باشند؟

جسورتر شده ام و خیی از مسائلی که قبلا برایم تا حدی ترس آور بودند،دیگر حتی به چشمم هم نمی آیند.یاد گرفتم بیخیال حرف بقیه بودن یعنی چه...و شیرین ترین دست آورد این دهه چهارم زندگی هم بحث و جدل نکردن بود.فهمیدم یک عده هستند هر چقدر حرف بزنی، توضیح بدهی آخرش نه چیزی میفهمند و نه به حرفت گوش میدهند حتی اگر از تو کمک و راهنمایی خواسته باشند،در نهایت ایده و تصمیم خودشان را عملی میکنند.این که می توانم ساده از کنار این عده بگذرم و کمتر انرژی مصرف کنم،یکی از بهترین ثمرات زندگی برایم بوده است.

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/۸/٩ [ ساعت ] ٩:٢٠ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

شده ام مثل این خانه به دوشها.هنوز یک سال و نیم نشده که آمده ایم اینجا.اما از همان چند ماه اول تصمیم گرفتیم برویم یک جای دیگر.برادرمان لطف کردند و یک خانه ای برایمان پیدا کردند که نه میتوانم چشم رویش ببندم و بروم جای دیگری،و نه پولمان کفافش را می دهد.چیزی به اسم صبر هم در وجودم نیست.یک جورهایی دارم از خودم فرار میکنم و این تغییر خانه و محله شاید بهانه باشد.دست و دلم به هیچ کاری نمی رود.همه کارها را گذاشته ام بعد از خرید خانه جدید.انگار که برای تولد دوباره دلم زمین تازه ای بخواهد.

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/۸/٥ [ ساعت ] ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

از خیلیها پرسیده ام کدام میوه را بیشتر دوست دارند...اما تا به حال هیچ کس نگفته هویج.

میوه مورد علاقه بابا انار بود...خب چیز عجیبی نیست اما بابا علاقه خاصی به هویج داشت.همیشه هم برایم جالب بود چرا هویج؟اینقدر با اشتها می خورد که ما هم سعی می کردیم همراهیش کنیم.

یک مدتی هست که همیشه تو یخچال کنار بقیه میوه ها هویج هم هست و تقریبا هر روز موقع کتاب خواندن یا فیلم دیدن یک هویج می خورم.

دیشب داشتم فکر می کردم چی شد من تغییر ذائقه دادم؟یکم که فکر کرد دیدم ناخودآگاه یاد بابا میفتم...قبلا دلتنگش که می شدم گریه می کردم حالا مثل بچه های پستونکی یک هویج دستم میگیرم...دلتنگی به هر شکلی خودش را نشان می دهد.

 

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/۸/٢ [ ساعت ] ٩:٢٠ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

تمهیدات جدید ادارات برق و گاز دردسر شده است.قبض دوم که واریز نشود کنتور را قطع میکنند...دو ماه قبل آمدند و برق یکی از واحدها را قطع کردند و رفتند.با این گرما و یخچالی که پر از مواد غذایی بود فاجعه ای بود برای خودش.در بهترین حالت بعد از واریز قبض بیست و چهار ساعت بعد برق را وصل می کردند.یکی از واحدها برق راه پله را قطع کرد تا برق واحد مذکور وصل شود.نتیجه اینکه آیفونها زنگ می خوردند اما در باز نمی شد و باید یا کلید پرت می کردیم یا می رفتیم جلوی در تا در را باز کنیم.خداییش برای بیست و چهار ساعت مهم نبود اما یکی ا واحدها آمد و شاکی شد که زن من با بچه کوچیک دو بار رفته و در را باز کرده ...قبضهاتونو به موقع واریز کنین و ....هیچ کس چیزی نگفت

پنجشنبه آمدند و برق منزل همین آقا را قطع کردند به خاطر عدم واریز وجه... خانمش آمد و گفت که برق مارا قطع کرده اند...یکی از آقایان دوباره برق راه پله را قطع کرد و برق منزل آنها را وصل کرد چون بچه کوچیک دارند... هیچ کس چیزی نگفت...حتی به رویشان نیاوردند که سه روز راه پله برق نداشته باشد و بدون آیفون باشیم چون شما قبضتان را به موقع واریز نکرده اید...

دنیا در عین پیچیدگی عجیب ساده هست...از هر دست بدهی از همان دست میگیری...اما دریغ و درد از اینکه تعداد معدودی این را درک  می کنند.

 

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/٧/۱٩ [ ساعت ] ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

صبح تلفن داشتم...خبرای خوبی نبود...همان طور ایستاده و گوشی به دست حس میکردم خون به مغزم نمیرسد...کمی که گذشت موبایلم را گرفتم تا سری به بلاگستان بزنم شاید کمی حواسم پرت شود.

 

نظرات را که باز کردم اولین کامنت خصوصی بود...دیدم ن که مثل خواهر برایم بینهایت عزیز هست نوشته پدرش فوت شده...

منتظر بودم بیایی خبر بدهی و بگویی مشکلی که داشتیدحل شده...منتظر هر خبری بودم به جز این...دوست داشتم الان پیشت بودم...حرفی ندارم برای دلداری دادن... بعضی اتفاقها هست که وقتی میخواهی با حرف زدن شخص مقابل را آرام کنی انگار استخوان لای زخمش میگذاری...

کامنتت خصوصی بود آدرس وبلاگت را نگذاشتم...نمیدانستم اجازه دارم یا نه...

امیدوارم روح پدرت در آرامش و قرین رحمت الهی باشد

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۳/٦/۱ [ ساعت ] ٩:٤۳ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()