قدیمترها می گفتند خداوند مگس را آفرید تا انسان بفهمد چقدر خوار و ناتوان است.

انواع مگس کش ها و پنجره ای توری دار ساخته شد و انسانها نیششان را به نشانه رضایت تا بناگوش باز کردند.

 

بعدها انسانهائی موس را اختراع کردند تا باز هم اثبات کنند که خراب کار کردن دکمه middle  موس هم میتواند به همان اندازه، ناتوانی انسانها را ثابت کند...که نه دلشان می آید موس را به دیوار بکوبند و نه عرضه دارند آن را تعمیر کنند و نه اینکه بروندیک موس دیگر بگیرند....

 

 (کلیک)

 

 

+ [ تاریخ ] ۱۳٩٢/٢/٢۸ [ ساعت ] ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

باران عزیزم تسلیت میگم...یکی از دوستانم میگفت وقتی یک عزیزی را از دست می دهی هیچ وقت نه فراموشش میکنی نه جای خالیش پر می شود،بلکه بخش جدیدی در زندگیت بوجود می آید که با آن کاملا غریبه هستی.

امیدوارم بتوانید با این بخش جدید زندگی راحت کنار بیائید...هر چند همگی می دانیم که چقدر سخت است.

+ [ تاریخ ] ۱۳٩٢/٢/٢٥ [ ساعت ] ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

یک هارد یک ترا داشتم پر از شاهکارهای سینمای جهان،سریالهای معروف...عین کشکول درویشها هر چیزی داخلش پیدا میشد...گلچین چند تا هارد بود.از بابا به جای باغ و زمین ،ارث شب بیداریش به ما رسیده بود...گاهی تا سه،چهار صبح بیدار بودم و تنهائی فیلم میدیدم...سال 89 طی یک حرکت انتحاری تخصصی از جانب شازده، کل هارد پرید...کمی سعی کرد اطلاعات را برگرداند... سرخوشانه گفتم نمی خواهد فیلم هستند دوباره این آرشیو را جمع میکنم...زهی خیال باطل.نشد که نشد...با این اینترنت وطنی جان به سر میشدم تا یک فیلم دانلود شود...سایتها فیلتر بود...آخرین مرحله دانلود سرور پیغام خطا میداد...از اطرافیان هم کسی مثل خودم اهل فیلم نبود...خوردم به پیسی...خیلی حیف شد.

 

این سه سال چند تا از دوستان را هم از دست دادم...یعنی قطع رابطه کردم...به همین راحتی که می گویم هم نبود...هر بار که از منزلشان بر میگشتیم یک دعوای زن و شوهری شیک و مرتب بر پا میکردم...که آقا به این دلیل و آن دلیل رفت و آمد با این آدم برای من سخت است...آزار دهنده است و ...خلاصه بعد از مدتی پرچم صلح بالا رفت و نتیجه به نفع من تمام شد...اما واقعا هم تمام شد...

الان به گذشته که نگاه میکنم میبینم حتی به اندازه یک دهم ناراحتی که به خاطر این هارد داشتم ،قطع رابطه با این دوستانمان برایم ناراحت کننده نبود.

بیشتر وقتها که حوصله ام سر می رود می گویم ای کاش آرشیوم سر جایش بود اما حتی یک بار هم دلم برای دوستان مذکور تنگ نشد...قبلا محافظه کارانه عمل می کردم ...می گفتم باید با همه بود.مردم دار بود.... اما دیدم این وسط عده ای این طور نیستند و بقیه را به چشم نردبانی برای پیشرفت خودشان میبینند. من هم بدون کوچکترین تردیدی کنارشان می گذارم...

می دانم که قیاس مع الفارق است اما خب یک وقتهائی فکر می کنم مسخره است که از دست دادن یک آرشیو ناراحت کننده تر از قطع ارتباط با دوستانت باشد...دو دو تا چهار تا که میکنم میبینم وقتی چیزی فایده ای ندارد نباید خودت را با آن درگیر کنی...

البته این روی سکه را هم میبینم که من هم از زندگی خیلیها ممکن است کنار گذاشته شده باشم...یک وقتهائی بازی به جای برد و باخت فقط باخت ،باخت است.

+ [ تاریخ ] ۱۳٩٢/٢/٢۳ [ ساعت ] ٩:٢٥ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

چند تا پست نوشتم که همه پیش نویس ماندند...نشد مرتبشان کنم...امروز زندگی نامه هوشنگ ابتهاج را می خواندم بعد هم زندگی نامه نیما یوشیج...برایم جالب بود که اسم پسرش را شراگیم گذاشته است...کوتاه شده شیرآگین است...مصاحبه با سیمین دانشور درباره نیما...بعد قسمتی هم درباره امام موسی صدر...همین طوری مثل دومینو از این یکی به آن دیگری می رسیدم.

چیزهای جالبی به چشمم خورد...در تمام مدت یک چیز توی سرم می چرخید...اینکه بتوانم در زندگیم به جائی برسم که خیلی راحت از خودم و کارهایم حرف بزنم...فقط مثل یک راوی تعریفش کنم...نه غصه بخورم به خاطر اشتباهاتم....نه حسرت بخورم به خاطر کوتاهی هایم...نه از خودم دفاع کنم به خاطر تقصیراتم...

خیلی دلم می خواهد به یک جائی برسم که از هیچ چیز نترسم..نه از قضاوت بقیه....نه از ترک شدن...نه ازطرد شدن ...دلم میخواهد بتوانم به معنای واقعی، زندگی را توام با آزادگیش تجربه کنم...

حرف نگفته ای نداشته باشم...دلم می خواهد حداقل بتوانم با یک نفر کمی از ناگفته هایم بگویم...روزی برسد که آنقدر روحم بزرگ شده باشد که چیزی به اسم راز و حرف مگو برای خودم نداشته باشم...بتوانم با جسارت تمام از هر قسمت زندگیم حرف بزنم ...بدون خجالت....بدون ترس...بدون شرمساری...

و همان طور که زندگیم را مرور می کنم بتوانم یک لبخند هم بزنم...یک لبخند توام با رضایت... چیزی که این روزها برایم خیلی دور به نظر می رسد.

وقتی به اوج و بلندی می رسیم چیزهائی که از آن بالا میبینیم خیلی کوچک و حقیر به نظر می رسند...دیگر مثل قبل نمی شود جزئیاتشان را دید ...بخواهی نخواهی نمی توانی خودت را درگیرشان کنی...می خواهم از مسائلی که آزارم می دهند به همین اندازه دور شوم که حتی اگر خودم هم بخواهم نتوانم ببینمشان.

دلم می خواهد در زندگیم به این چنین بلندی برسم...

 

+ [ تاریخ ] ۱۳٩٢/٢/٩ [ ساعت ] ٩:٥٥ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
+ [ تاریخ ] ۱۳٩٢/٢/۱ [ ساعت ] ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
+ [ تاریخ ] ۱۳٩٢/۱/۱٤ [ ساعت ] ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

توی خانه رژه می روم...از این طرف به آن طرف...به هر سمتی هم که می روم یادم می رود برای چه به آنجا رفته ام...کلافه ام...وقتی فکرم زیادی مشغول باشد این جوری می شود ...به هیچ چیز نمی توانم فکر کنم...یک صدائی از توی آشپزخانه می آید...سریع قابلمه را با یک دست از روی گاز بر می دارم ...دستم سوخت...قابلمه را پرت کردم روی سینک...دستم را زیر شیر آب گرفتم...دردش بیشتر و بیشتر می شد...نشستم کف آشپز خانه و تو هوا انگشتهای شلاقی ام را تکان می دادم بلکه دردش کم شود...عصبی تر از آن بودم که بشینم و گریه کنم....انگار از یک حدی که بگذری مکانیسم بدنت هم عوض می شود... حوصله کرم زدن و خمیر دندان و این چیزها را هم نداشتم...به تجربه می دانستم بعد از 15 دقیقه دردش کم می شود...اما مگر این 15 دقیقه تمام می شد...یک جور بدی می سوخت...یاد حرف ملاها افتاده بودم که می گفتند ببینید آتش جهنم چقدر وحشتناک است...یک سوختگی ساده این قدر درد داشت ..حالا فکر کن درسته و تمام قد بیفتی توی آتش تا جزغاله شوی...حتی فکرش هم وحشتناک بود...کسی که نبود،گیر دادم به خدا...توی دلم می گفتم خدایا یعنی تو این قدر بی رحم هستی که موجود به این زیبائی و ظریفی خلق کنی بعد بندازیش توی آتش...اصلا حالت از بوی آدم جزغاله شده به هم نمی خورد؟

دیدم زیادی دارم یقه خدا را می گیرم بلند شدم ظرفها رو بشورم تا شاید حواسم پرت شود...روی ظرفها مورچه بود...چلاق تر از این بودم که با انگشتم از روی ظرفها دورشان کنم.....فوت می کردم تا بیفتند روی زمین...صحنه مسخره ای بود...بعد عذاب وجدان گرفته بودم که شاید اینها پرت می شوند روی زمین چیزی نمی شود؟دست و پایشان نمی شکند؟من از یک جای سه متری بیفتم حتما یک بلائی سرم می آید...این مورچه ها با این قد و هیکل مثل این است که از روی برج میلاد پرت می شوند پائین...نگاه کردم دیدم انگار نه انگار که از این فاصله روی زمین می افتند...روی زمین که می رسند یکمی به خودشان تکان می دهند و بعد...یا علی ادامه راه را می روند...

خدا که حواسش به آچار کشی بدن اینها بوده...یک جوری ساخته که اگر روزی هزار بار هم پرت شوند هیچ اتفاقی برایشان نیفتد...حتما حواسش به من هم هست که چقدر زپرتی از آب درآمده ام...حتما شعله آتش جهنمش را روی درجه دمپخت تنظیم می کند!!!

عکس نوشت:حشرات از دید من زیبا و دوست داشتنی هستند...به غیر از سوسک فاضلاب دلم نمی آید به بقیه آنها آسیبی برسانم.این ملخ کوچولو هم از اقوام همان مورچه ها هست...چند باری گذاشتمشان کنار پنجره آشپزخانه که بروند اما این یکی نرفت...همانجا ماند..چند روزی توی سالن با ما بود تا اینکه مرد...

 

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۱/۱٢/٢۳ [ ساعت ] ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

*مادربزرگم(خدا رحمتش کند) یک ضرب المثلی ورد زبانش بود :لشکر که بی مرگ نمی شود...

این روزها زمستان و بهار با هم می جنگند...پیاده نظامهای بی سلاح هم قربانی می شوند ...شکوفه ها یخ می زنند و زیر نگاه نگران باغبان،روی برفها می افتند...

جنگ تلفات دارد حتی اگر بین بهار و زمستان باشد.

 

**قاصدان بهار که همیشه هوای ملایم و شکوفه های خوش رنگ نیستند...گاهی قاصد بهار مارمولک هائی هستند که روی در و دیوار زیر آفتاب بی جان،خودشان را کش و قوس می دهند.

 

 

عکسِ دیروز ما...عصر جمعه...تمام این مسیر را بین گل و برف پیاده رفتیم.

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۱/۱٢/۱٩ [ ساعت ] ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

نوشته ای از "فرورتیش رضوانیه"

 

فرورتیش رضوانیه: مردم ایران آرامش ندارند. آنها به این اعتقاد ندارند که هر کسی باید هماهنگ با درآمد خود زندگی کند. آنها ابتدا یخچال سایدبای ساید را نمادی از ثروت می‌دانستند و سپس به تلویزیون‌های تخت روی آوردند.

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ [ تاریخ ] ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ [ ساعت ] ٤:٠۳ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!

پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و...آن را روی آتش می ریزم !

گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!

گفت:شایدنتوانم آتش را خاموش کنم،اما آن هنگام که خداوند می پرسد:زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟

پاسخ میدهم : هر آنچه از من بر می آمد!

 

 

ظهر یک متنی نوشتم ..بعد از کلی کلنجار رفتن که انتشارش بدهم یا نه دکمه انتشار را زدم که ثبت نشد...پرشین قاط زده بود...انگار نباید منتشر می شد

توی نت این داستان را دیدم...لازم نیست که بگویم بعد از خواندنش چه حسی داشتم ...اگر کسی می داند نویسنده اش کیست بگوید تا اضافه کنم....

 

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۱/۱٢/۱۳ [ ساعت ] ٥:٥٠ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
+ [ تاریخ ] ۱۳٩۱/۱٢/۳ [ ساعت ] ۱:۳٠ ‎ق.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()

همیشه می شود به چیزهای عجیب و مسخره فکر کرد...مثل اینکه بنشینی و فکر کنی مُرده ای و در آن دنیا دارند حساب و کتاب میکنند...بعد وارد یک مرحله ای میشوی که به قول یک عده همه اسرار ازل را میفهمی...یعنی پرده ها می افتد و همه چیز برایت هویدا میشود.

یکی از حساس ترین این مسائل هم این است که می بینی نیمه گمشده ات چه کسی بوده است و تو همه عمرت ،روی این کره خاکی کنار یک نفر دیگر اشتباهی زندگی کرده ای...

بعد که با تعجب و گیجی به خدا نگاه می کنی که کجا را اشتباه رفتی که یک عمر با یک نفر دیگر اشتباهی زندگی کرده ای،خدا زندگیت را دوباره نشانت می دهد و به تو میگوید: فلان روز، فلان جا ،فلان کاری که کردی باعث شد از نیمه ای که برای تو ساخته بودم دور بشوی....

به نظرم آن لحظه یکی از بدترین لحظه ها می تواند باشد...یا شاید شوک آورترین لحظات...

+ [ تاریخ ] ۱۳٩۱/۱۱/٢۳ [ ساعت ] ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ[ نویسنده] فرزانه نظرات ()