از دلتنگی های شبانه

اینکه بعضی از شبها بی خواب بشوم و تا یکی دو ساعت با چشمهای باز به سیاهی اتاق نگاه کنم،برایم عادی شده.بسته به حال و هوای روزهایم به موضوعاتی فکر میکنم.اما مدتهاست به آدمهایی که دوستم داشتند،به آدمهایی که دوستشان داشتم،فکر میکنم.

اینکه الان کجا هستند،چکار میکنند،مشکلی ندارند؟ازدواج کرده اند؟بچه دار شده اند؟دیدشان به زندگی چقدر عوض شده و..... از همین فکر و خیالها

دلم میخواهد تلفن را بردارم،زنگ بزنم و با آنها حرف بزنم....همین قدر بی دلیل و بدون مقدمه...چند دقیقه ای صحبت کنیم و بعد تلفن را قطع کنیم....انگار که اصلا اتفاقی نیفتاده...از فردا شب هم به جای اینکه فکر کنم کجا هستند و چکار میکنند به موضوعات تازه تری فکر کنم.

/ 6 نظر / 38 بازدید
بهنام

سلام فکر نمیکنم از این کار نتیجه ی خوبی عایدتان بشود!

behin

خوب انجامش بده،همين

زاهد

این حال، حالتیست گذرا... و تکرارپذیر... و به چند شکل... پس شد گذرای تکرار پذیر با اشکال متفاوت.