جبر جغرافیایی بی تاثیر نبود

بین نوشتن ها فاصله می افتد وقتی حرفی را دوست داری بنویسی اما تردید داری...این طور می شود که هر روز می خواهی وبلاگ را به روز کنی اما نه می توانی حرف دلت را بنویسی و نه دست و دلت یاری می دهد که چیز دیگری بنویسی.

 

 

پست قبلی را که نوشتم لپ تاپ را بستم و رفتم مثلا بخوابم...قبل خواب به نوشته ام فکر می کردم و آدمهایی که شاملش می شدند...شب خواب دیدم یکی از همین دوستهای عزیز قدیمی آمده است جلوی خانه امان...من اصلا به روی خودم نمی آورم که بین ما چه اتفاقی افتاده بود....اینکه چطور یک رابطه دوستانه عالی که شاید حداقل برای من تا آخر عمرم دیگر تکرار نشود را نابود کرده ایم...یک مسیر نسبتا طولانی را راه رفتیم و خیلی عادی از همه چیز حرف زدیم و آخرسر موقع خداحافظی بعد از اینکه خیلی عادی مثل همیشه دست دادیم و صورت همدیگر را بوسیدیم،من محکم بغلش کردم...آنقدر محکم که حتی توی خواب حس می کردم این فقط یک خواب است...اما انگار می خواستم جزیی از وجودم که گم شده بوده را دوباره به درون خودم بِکِشم،تا دیگر از من دور نشود...تا دوباره از دستش ندهم...

صبح بیدار شدم و خواب شب قبل یادم آمد...گیج بودم...کرخت و بی حس شده بودم آنقدر زیاد که حتی نتوانستم برای تسکین خودم کمی گریه کنم...اگر مدتها دعا می کردم که خوابش را ببینم،قطعا نمی دیدم اما به قول اسکاول شین الان که از این فکر خودم را رها کرده بودم این اتفاق افتاده بود...

 

پ.ن:از این آدمهای عجیب روزگار بود...همه چیزش...لباس پوشیدنش...غذا خوردنش ...چیزهای تزیینی که استفاده می کرد...فیلمهایی که می دید...کتابهایی که می خواند ...سفرهایی که می رفت...با هم خیلی فرق داشتیم اما دوستهای خوبی بودیم ...چی شد که همه چیز به این سادگی از بین رفت؟این هم از خصوصیات انسان دو پاست.

من عادت به درد و دل کردن نداشتم و هنوز هم ندارم...وقتی داشتم زیر فشار له می شدم چیزی نگفتم...سعی می کردم کسی چیزی نفهمد...نتیجه اش بی حوصلگی و پرخاشگری و رفتارهای دیگری بود که کسی نمی دانست علتش چیست و تبعات بدی برایم داشت.

الان یاد گرفتم تحت فشار که هستم بروم خودم را گم و گور کنم تا اینکه وسط نقش بازی کردنهای افتضاحم گند به همه چیز بزنم...تا طوفان تمام بشود و آن صبح امیدی که می گویند،بدمد.

 

 

/ 7 نظر / 42 بازدید
من

سلام.منم دقیقا مثل شما هستم. آدمی هستم که اصلا اهل درد و دل کردن نیستم. کلا آدم ساکت و کم حرفی هستم. ولی دوستی دارم که دائما داره ازم ایراد میگیره و میگه تو حرف نمیزنی و درد دل نمیکنی و این طور حرفا. این موضوع واقعا داره باعث خراب شدن رابطه مون میشه. می تونید کمکم کنید چطور برخورد کنم؟

انار

»ن اما مینویسم وقتی در فشارم ..حرف میزنم زیلد کو کسی که بشنود اما

انار

من مینویسم وقتی تحت فشارم نوشتن ذهن را خالی میکند