بدون نقاب

دوران راهنمایی بودم که از تقویم های شرکت بابا یکی برداشتم و شروع کردم مثل بابا روزانه نویسی کنم...از قبل هم دفترچه خاطرات داشتم...چیز دندان گیری زندگیم نداشت اما همان اتفاقات تکراری را مینوشتم...دوران دبیرستان بود،با مامان حرفم شده بود ...یادم نیست چه چیزهایی نوشته بودم...تقویم هم باز روی میزم بود...مامان دیده بود و نامردی نکرده بود و خوانده بود که چقدر از دستش ناراحت هستم....عصبانی شده بود و به برادر بزرگم گفته بود که من چه چیزهایی در موردش نوشته ام.

آن قضیه لا به لای قضایای دیگر گم شدیک مدت همه چیز را تعطیل کردم بعد دوباره شروع کردم اما دیگر نتوانستم راحت بنویسم...نتیجه چه شد؟برای خودم یک زبان رمزی اختراع کردم...نوشتن سخت شده بود بعد که دستم روان شد دیدم چقدر خواندن این سطرها زمانبر است.در حالی که لذت مرور خاطرات به این است که سریع همه چیز را نشانت بدهد. کم کم عطایش را به لقایش بخشیدم...

وقتی وبلاگ نویسی را شروع کردم برایم عجیب بود که می دیدم عده ای چقدر راحت از همه چیزشان حرف میزنند و حتی از بیان کردن جزییات ممنوعه زندگیشان هیچ ابایی ندارند...

نشد که بتوانم در وبلاگم راحت حرف بزنم و بر عکس هر چه گذشت کلی تر نوشتم

چند وقت قبل یه ایده و یک راه حل به ظاهر امن پیدا کردم برای نوشتن خاطرات روزانه ام...به خودم قول دادم که راحت بنویسم...حداقل با خودم روراست باشم...اما جان می کندم تا بتوانم احساسم را بنویسم...هی پاک می کردم و به خودم میگفتم ببین این حرف دلت نیست...همان طور که فکر میکنی،بنویس

ذره ذره خودسانسوری نتیجه اش چیزی جز این نمی شود که در درک خودم هم دچار تناقض بشوم...ساده ترین ادراکاتم را جور دیگری تعبیر کنم و به زبان بیاورم،آن جور که قضاوتم نکنند و مایه دردسر نشود.

حالا هر بار که برای خودم مینویسم کمی با خودم صادق تر هستم...از اینکه خود واقعیم بنشیند جلوی رویم و حرف بزند و من حرفهایش را بنویسم کمتر وحشت دارم...از اینکه بدانم ته دلم چه خبر است کمتر می ترسم،حتی اگر باعث شود به خودم بگویم عجب کار احمقانه ای کرده ام !!!

این روزها،دهه چهارم زندگیم را با یک کشف و شهود کودکانه سپری میکنم

 

/ 5 نظر / 43 بازدید
saeed

يادداشت هات طوريه كه ادمو خسته نميكنه تازه برو خدا رو شكر كن این روزها،دهه چهارم زندگیم را با یک کشف و شهود کودکانه سپری میکني مني كه دهه سوم زندگيم هنوز همون كودك ديووانه ديروز و امروز و فردام چي؟ مني كه با پايان يه رابطه ي 7ساله دارم ادا عاشقاي زمين خورده كه هيچ راه برگشتي ندارن چي؟؟؟ مني كه انقدر روزام رو دارم تلف ميكنم كه تازه به يه جاييگاهي مثل شما برسم چي؟ خوشحال باش بزار حس كنم منم خوشحال ميشم در آينده [گل]

من

سلام عرض شد من این تجربه رو داشتم و دارم با این تفاوت که اصلا دوست ندارم حتی یک بار هم مرورشان کنم دردم جان نوشته را به دست آتش می سپارم . در این تجربه موفق باشید

فنجون

همین جمعه ای که گذشت، دفتر خاطرات سوم راهنمایی ام را پیداکردم ... اما یه حسی هست که انگار دلم میخواد نابودشون کنم، چون وقتی حس میکنم هر لحظه ممکنه کس دیگه ای بخونتشون، لذت خوندن خاطراتم کم میشه برام. دقیقا" منم اون خط رمزی رو داشتم... یاد خاطراتم افتادم. اما دیگه تو وبلاگ چیزایی که میخوام رو مینویسم و راحتم یه جورایی... البته که خیلی شخصی ها رو نمینویسم.

وچقدربده که ماآدمهایه جای سخصی برای خودمون نداریم واصلاازترس قضاوت شدن وقتی هم مثلامیخوایم تخلیه روحی بشیم مجبوربشیم سانسورکنیم,غیرواقعی بنویسیم یا,,,,,,یاقیدش روبزنیم!!!

رها

بابای من همیشه عادت داشت وسایلم رو زیرو رو کنه و از همه کارام میخواست اینجوری سردربیاره منم تو دوره ی دبیرستان به خط رمزی مینوشتم، اما با وجود رمزی بودنش بازم استرس داشتم کسی نخونش، با اینکه چیز خاصیم نداشتم برای نوشتن. البته اینم زود خستم کرد، چون سخت بودن نوشتن و خوندنش و همون موقع ها انداختمش دور! بعد ازدواجم، چون نمیخواستم به کسی از مشکلات زندگیم چیزی بگم، حرفام رو تو دفترم مینوشتم، نزدیکای جداییم بود، دیدم همسر سابقم، با حالت طلبکارانه جلوی جمع داد میزنه و هرآنچه که تو دفترم نوشتم رو داره میگه و تازه شاکی هم بود، که چرا تو خلوت خودم از کارهایی که باهام کرده نوشتم! میگفت چرا دروغ نوشتی و و میگفت اینا رو به عنوان مدرک جمع کردی و... خلاصه اینکه کلا خاطره ی خوبی از روزانه نویسی ندارم، تا جایی که تونستم سعی کردم با احساس خودسانسوری مقابله کنم اما خب یه جاهایی تو ناخودآگاهم هنوز باقی مونده